صابر

چای می‌خورین یا قهوه؟

۳۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «اجتماعی» ثبت شده است

چند تا جوون دارن با ماشین‌های لوکسشون ویراژ می‌دن و خب واکنش‌ها:

دستهٔ اول
مردم نون شب ندارن بعد اینا رو ببین...
یک مشت انگل بی‌سواد مرفه بی‌درد...
با پول مفت...
اینا را باید بگیرن بندازن جلوی...
تقصیر گمرکه که اجازه ورود این ماشین‌ها...
نگاش کن طرف خودش دو زار نمی‌ارزه اونوقت ماشین...

دستهٔ دوم
بله دیگه مملکت آقازاده‌هاست...
دو ساله دنبال یه وام ده

  • صابر راستی کردار
تقاطع جمهوری-کارگر نگاه می‌کنم چراغ برای عابر پیاده قرمز است. طبیعتا می‌ایستم. پدری نیز دست دختر خردسالش را گرفته و می‌خواهد عبور کند. کنجکاو می‌شوم می‌بینم پدر علاقه‌ای به صبوری ندارد. چند باری تلاش می‌کند که حرکت کند اما دختر کوچک و شیرین، دست پدر را گرفته و می‌گوید بابا هنوز قرمز است! پدر می‌گوید ببین دخترم ماشین از ما دور است اشکالی ندارد(!) اما دختر همچنان اصرار بر ماندن می‌کند. پدر سرانجام که می‌بیند چاره‌ای ندارد دست و شانه‌اش را به نشانه ناراحتی یا استیصال بالا می‌اندازد و صبر می‌کند. تلاشم برای یافتن نشانی از عقب‌ماندگی یا شیرین‌عقلی یا هر ‌چیزی در آن مرد که مرا بدین رفتار توجیه نماید بیهوده است. نمی‌دانستم دقیقا به چه چیزی باید فکر کنم.
  • صابر راستی کردار
قطار ایرانی و جهان
توی کوپه قطار معمولا کل موضوعات بشری و جهان یک دور بدون وقفه مرور میشه! از نظریه داروین گرفته تا همسران ناصرالدین شاه، انقلاب، سوءمدیریت، معاد، ازدواج، فساد، مهاجرت، حقوق بشر، ویتامین آ و ... هر چیزی که فکرش رو کنی! جالب اینکه از هر موضوعی بدون اینکه متوجه بشی به موضوع جدیدی سوئیچ میشه! نمی‌دونم توی قطارهای خارجی هم می‌تونند مثل ایرانی‌ها در مورد همه چیز نظر بدن؟ :)
  • صابر راستی کردار
تجرد و طلاق

در بحث تجرد و طلاق که امروز در خبری می‌خواندم خب عوامل و دلایل متعددی آمده و چه بسیار محققان و جامعه‌شناسان آن را مورد بررسی و تحلیل قرار داده‌اند. اما موضوعی هست که به نظر این حقیر از نظرها مغفول مانده و در واقع زنگ خطریست بزرگ برای جامعه مذهبی و کهن ایران در همه حوزه‌ها!

دقت کرده‌اید تکیه کلامی بین مردم ما رایج است با این مضمون که جوان هم جوان قدیم! عشق هم عشق‌های قدیم! مرد هم مردهای قدیم! دوستی هم دوستی‌های قدیم! ... خب چه اتفاقی افتاده است؟ چرا این جمله در زمان‌ ما رایج شده؟ مگر چه چیزی تغییر کرده؟ تفاوت بین جوان قدیم و امروز در چیست؟ احتمالا پاسخ های زیادی برای آن دارید.

دو پرسش:
۱. چگونه دو نفر به یکدیگر علاقه‌مند می‌شوند؟ یا به عبارتی دیگر چگونه دو نفر حاضر به ازدواج با یکدیگر می‌شوند؟
۲. چگونه این علاقه پایدار می‌ماند؟

من به شخصه به پاسخی رسیده‌ام (هنوز نه با یقین!) که سعی ‌می‌کنم در ادامه با مختصر مقدمه‌ای عرض کنم:

  • صابر راستی کردار
فقط پام درد می‌کنه
یکم: امشب
- مادر اجازه بدین کمکتون کنم.
+ خیلی ممنونم پسرم. خالیه. چیزی توش نیست. اصلا چیزی ندارم.
- مشکلی ندارید؟
+ نه پسرم. خدا خیرت بده. فقط پام درد میکنه.
چهره و لبخند مهربونی داشت. کاملا پیر و خمیده! به سختی قدم بر می‌داشت. مراقب بود چادر مشکیش از سرش نیفته. داشت خودشو با کیسهٔ خالی‌ای که دست چپش بود و عصای توی دست راستش هماهنگ می‌کرد. عصا رو داد به اون یکی دستش و این یکی دستش رو گذاشت روی کمرش. به دیوار تکیه داد. مشخص بود دردی رو حس می‌کنه. چرا تنهاست؟ چرا با این وضعیت جسمانی بیرون اومده؟ نمی‌دونستم چی بگم. دیگه خیلی دور شده بودم. وقتی می‌گفت چیزی نداره احساس می‌کردم با اون لحنش می‌خواد بگه توفیقی نداشته و دست خالی برمی‌گرده.

دوم: سال‌ها پیش
تق تق تق! در رو که باز می‌کنم می‌بینم نشسته روی پله. صبح هست و کوچه خلوت.
- سلام مادر.
  • صابر راستی کردار
دعای عجیب

آقای نازنینی مشغول به نصب آبگرمکن بعد از سرویس اون هست. کارش را خوب بلد است. داریم صحبت می‌کنیم که یک جمله عجیبی می‌گوید: من همیشه از خدا خواسته‌ام که اگر ثروت و پول مرا از خودش دور می‌کند به من ندهد. اگر قرار باشد مثل برخی‌ها بشم یا ظرفیت‌اش را نداشته باشم به من ندهد.

نمی‌دانم. نمی‌دانم این را با دلش می‌گفت یا زبان. این که آیا او امکانش را اگر می‌داشت باز هم چنین می‌گفت یا خیر. خودم هم همچین دعایی کرده‌ام. توی دعاها هم هست. اما ... نمی‌دانم.

  • صابر راستی کردار

اگر درست خاطرم باشد سال دوم راهنمایی بود که با پدر رفتیم برای خرید عینک. سلیقه پدرها اینجوریه که جنس هر چی ارزون‌تر باشه خوشگل‌تره! پدرم بهانه می‌کرد که اولین عینک بهتره سفت و محکم باشه چون توی تجربه نخست احتمال آسیب دیدنش بالا هست :) ;) از میان عینک‌ها بالاخره یکی رو انتخاب کردیم. عینک که چه عرض کنم دسته بیل!

  • صابر راستی کردار

بالاخره رسیدم به ایستگاه قطار. اغلب دفعاتی که با قطار سفر کرده‌ام خوب و راحت بوده. چه چهار تخته و چه شش تخته. قطار رو حتما پیشنهاد می کنم اگه خوب و خلوت باشه البته. تجربه هم کوپه شدن با آدمای جدید هم هیجان انگیزه و هم لذت بخش. به ویژه وقتی که پای همگی به صحبت و گفتگو باز میشه و از خاطرات و تجربیات زندگیشون سخن میگن. پیر و جوان. از نظافت چی بیمارستان گرفته تا مهندس معمار و ... همگی شیرین و شنیدنیست.

اما این یکی سفر با بقیه متفاوت بود. خیلی متفاوت. داخل کوپه شدم. کسی نبود. ساکم رو گذاشتم بالا نشستم کنار پنجره و منتظر حرکت قطار شدم. مدتی گذشت کسی نیامد. درها داشت بسته میشد. پیش خودم گفتم چه جالب یه کوپه دربست مال خودم شد. کم کم داشت باورم میشد که یکدفعه،

  • صابر راستی کردار

توی مطالب اخیر که پیرامون برخی موضوعات اجتماعی نگاشته شد موضوعی در دو تا از نظرات یکی از مخاطبین به نظرم جالب اومد که فکر می‌کنم توضیحش خالی از فایده نباشه:

   - طرف روانی بوده...
   شما چرا هیچ اقدامی نکردید؟؟؟

   - شما هم میتوانستید به جای اینکه در وبلاگتان یک پستی بنویسید و تمام شود به خودش این نکته را گوشزد کنید و دلیل گرانی را هم ازش بپرسید.

آدمی که بزرگتر می‌شود و کم‌کم پا به سن می‌گذارد هم سازگارتر می‌شود هم بیخیال‌تر. بسیاری از پرسش‌ها و دغدغه‌های قبل جایشان را به چیزهای جدید می‌دهند. دیگر آن روحیه فعال و کنش‌گر رمقی برای عرض اندام پیدا نمی‌کند. من خاطرم هست وقتی نوجوان بودم بارها و بارها با این چالش روبرو می‌شدم. اگر دو نفر از فساد در یک جایی گفتگو می‌کردند می‌پرسیدم خب چرا شما اقدامی نمی‌کنید؟ یا اینکه وقتی از مشکلات جامعه صحبت می‌شد می‌گفتم خب چرا ما خودمان خوب نباشیم و جامعه رو بهتر نسازیم؟ و از این قبیل موضوعات. و خب همواره چیزی که می‌شنیدم این بود: موضوع خیلی پیچیده‌تر از این حرفاست. تو هنوز خیلی چیزا رو نمی‌دونی. یک دست صدا ندارد و ...
خلاصه هر گونه مسئله‌ای که می‌دیدم، پرسش یا چالش و طبیعتا مطالبه‌ای از برای رفع اون در ذهنم ایجاد می‌شد.

  • صابر راستی کردار

ابتدای سال دوم متوسطه بود که دو معلم جوان برای دروس تخصصی ما انتخاب شدند. این اولین تجربه حضور آنها در این مدرسه بود. هر دو رفیق بودند و در خارج از مدرسه نیز همکار. معلم نخست فردی بود خوش اخلاق و بامزه که توانست دل خیلی از بچه‌‌ها رو همان روز نخست به دست بیاره. اما معلم دوم بسیار جدی و خشک به نظر می‌رسید. بچه‌ها ناراضی بودند. صرفا دو سه جلسه از ابتدای سال نگذشته بود که جناب مدیر در یک صبح دل انگیز دانش‌آموزان رو در حیاط مدرسه جمع کرد و پس از سخنرانی از اونها درخواست کرد که بیایند پشت میکروفون و هر چه دل تنگشان می خواهد بگویند. یکی درخواست امکانات ورزشی بیشتر می کرد. یکی جوک می گفت. یکی آواز می خوند. این پایین بچه‌ها رو کردند به من ای صابر چه نشسته‌ای که الان بهترین فرصت برای زدن زیرآب اون معلم خشک و جدی هست. من خب ابتدا مقاومت می کردم اما کم کم بدون تعارف خر شدم رفتم بالا (لعنت بر شیطان!). قبل از اینکه میکروفون به دستم برسه تمام وجودم رو زلزله‌ای ۸ ریشتری فرا گرفته بود. دیدم دست ها و پاهام به شدت می لیرزه. می ترسیدم میکروفون از دستم بیفته. پاهام که دیگه مرقصیدند :) اولین بار در عمرم بود جلوی چند صد نفر می خواستم توی سن ۱۶ سالگی صحبت کنم. اونهم در اعتراض به یک معلم که بعدا ممکن بود هر اتفاقی برایم پیش بیاد. توضیح دادم که دو تا معلم جدید داریم که بچه‌ها با یکیشون خیلی خوب ارتباط برقرار کرده‌اند اما با دومی اصلا حال نمی‌کنند و خلاصه اینکه عوضش کنید یا با اون یکی مهربونه برایمان کلاس بگذارید. اومدم پایین و بچه‌ها گفتند دمت گرم!

خب ...

  • صابر راستی کردار

آدرس ایمیل:
saber.rastikerdar بر روی جی‌میل گوگل
آدرس گیت‌هاب:
github.com/rastikerdar

آخرین نظرات
زرگر بغدادی اثر کمال‌الملک