صابر

چای می‌خورین یا قهوه؟



مادرم علاقه ای زیادی به گل و گیاه دارد. حیاط و باغچه منزل پر شده از گیاهان رنگارنگ. منظره زیبایی دارد. پاسیو که جای خود دارد. مادر چند گلدان نیز به من دادند و امر فرمودند که هر دو سه رو روز یکبار آبشان دهم. این چند گیاهی که در تصویر می‌بینید به همراه پنج گلدان دیگر که در کادر نیامده خوشبختانه نیاز به مراقب خاصی ندارند و راحت و بی دردسر رشد می کنند. البته مادر هر از چند ماهی دو سه تا گلدان به من می دهند و اینها را تکثیر می کنند و یا گیاهی جدید می آورند. یکی از گلدان ها تقرییا همه ساقه ها و برگ هایش خشک شد به طوری که چیزی در گلدان نمانده بود به جز یک ساقه! یک ساقه کوچک! ساقه ای که از روز اول در میان آن همه ساقه بزرگ اصلا به چشم نمی آمد. امیدوارم که همیشه بماند.



من فکر می کنم در هر خانه ای دو چیز باید باشد:
گیاه (ـان)
کتاب (ـخانه)


پ.ن: دستم خورد به اون ساقه کوچک شکست خشک شد افتاد :D به جایش چند تا ساقه دیگر کاشتم! چه کاریه خب :D

  • ۰ نظر
  • ۲۲ خرداد ۹۵ ، ۱۲:۳۷
  • صابر راستی کردار
در صورت تمایل برای خرید امتیاز فونت با آدرس الکترونیکی saber.rastikerdar بر روی gmail.com تماس حاصل فرمایید.
نمایش نسخه چاپی اسکن شده
  • ۰ نظر
  • ۲۱ خرداد ۹۵ ، ۱۴:۱۹
  • صابر راستی کردار

با همه وجودش فریاد می زند که دیواری قبول نیست! (اشاره به توپی که پس از برخورد به دیوار وارد دروازه‌اش یعنی آن یک جفت سنگ شده است).

- بیخود کردی دیواری نبود

- بگیرش بگیرش گــــــل

- استپ استپ! پرایده رد شه

(سوییچ به بازی بعدی)

- سامان سک سک! سامان بیا بیرون دیدمت پشت پراید سفیده! بیا بیرون نه قبول نیست!

- خفه شو من اینجا بودم. دفعه قبل هم همینجوری کردی.

- پژمان سک سک! پژمان!

* مگه نمیگم اینجا بازی نکنید آرامش نداریم!

- آرش سک سک! آرش بیا بیرون رفتی اونجا ...

...

توی کوچه ما از نزدیکای عصر تا ۹ و بعضا حتی ۱۰ شب چند تا کودک و نوجوان یک بند با جیغ و فریاد فوتبال، قایم‌موشک و ... بازی می کنند.

  • ۰ نظر
  • ۱۱ خرداد ۹۵ ، ۲۰:۳۱
  • صابر راستی کردار

در خیابان قدم میزنی می بینی به ندرت می توانی فاصله ای را بیابی که یکدست و تمیز کار شده باشد.  فکرش را که میکنی می بینی خودت هم همچنین تمیز کار نبوده ای! بیشتر که فکرش را می کنی می گویی خب احتمالا کسی که داشته اینجا کار می کرده از مسئولش راضی نبوده. مثلا پولش را به تمام یا به موقع نمی دهد. یا نه می بیند کالایی که برای خودش یا خانه خریده مشکل پیدا کرده و خدمات پس از فروشش خوب نبوده. یا در بیمارستان به مشکل بر خورده است. یا در فلان اداره کارش را به ناحق راه نمی اندازند. یا ... باز می آیی به مسئول بالای همان کارگر فکر می کنی هزار جور بهانه برایش پیدا می کنی. به مسئول بالای آن مسئول هم همینطور. و میبینی همه این مردمان کارشان را درست انجام نمی دهند. گویی هر فرد مسئول با مسئولیتش قهر است. همگان از یکدیگر شاکی اند. همگان هم مظلومند و هم ظالم! خود من هم!

چرخ می چرخد. همیشه می چرخد. اما فعلا نه به خوبی. نه به زیبایی.

به نظر شما مشکل کجاست؟ کجای کار گره خورده است؟

  • ۲ نظر
  • ۱۳ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۳:۳۸
  • صابر راستی کردار

کیف جاجیم

از شما دعوت می کنم از نقش و نگارهای ایرانی در صفحات خود استفاده نمایید. حتی شده یک گوشه یا یک نوار باریک از صفحه.


سپاسگزارم

#طراحی‌_ایرانی

  • ۳ نظر
  • ۰۸ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۶:۳۷
  • صابر راستی کردار

ماجراهایی که در پست های گذشته آمد (اگر نخوانده اید توصیه میکنم از ابتدا بخوانید) همگی جزء کوچکی از خدمت بودند. مثلا دو گوشی مرا دزیدند که خیلی اذیتم کرد. بعدها متوجه شدیم چه کسی بوده. به هر روی آن مسائل هر چه قدر هم که زیاد باشند اما قسمت عمده سربازی را لحظاتی تشکیل می داد که یا در محل کار و یا زندگی سپری می کردیم. پس از بازگشت از شهرک، به اتاقی آمدم که تعدادمان کم (۴ نفر) بود. منظور از اتاق همان سوئیتی است که شرحش در پست هتل آمد. شرایط اینجا بهتر از قبلی بود. دوش حمام و آبگرمکنش سالم بود. البته دوش بدون قسمت سری آن! آب باریکی می آمد که خودش نعمت بزرگی بود. چون تقریبا برای همه نوع شرایطی جوابگو بود. در سربازی سطح توقعات از زندگی را باید بسیار پایین آورد چرا که همه چیز در حداقل شرایطش موجود است. ضمنا از همان لحظه تقسیم به دلیل شرایط ویژه یگان ما بحث پایه بوق و بالا در بینمان منتفی شده بود و سعی می کردیم این موضوع در ادامه پررنگ نشود.

  • صابر راستی کردار

در آنجایی که مشغول به خدمت بودیم پوشش گیاهی اندک و زمین و هوای کاملا پاک را از شاخص های مهم آنجا میتوان برشمرد. به دلیل بکر بودن طبیعت، تنوع جانوری اگر چه زیاد نبود اما جالب توجه بود. سوسک های درختی، عنکبوت های گوناگون، رتیل، حشرات پروازی با رنگ های زیبا، عقرب سیاه کوچک، هزارپای بزرگ، مارمولک، مار و ... و البته خب ساس به تعداد بالا! هر چند که تنوع حیوانات بسیار کم بود. بیشتر سگ، گربه، سمور و چندتایی هم گاو به شدت ترسو! اما خوشبختانه این جانوران زیبا به جز ساس مشکلی در زندگی ما ایجاد نمی کردند و نیازی هم به حذف آنها نبود که اتفاقا حیات آنها دلیل یا نشانه ای بر پاک بودن محیط زندگی بود اگر چه بودند افرادی که به سبب گزیدگی راهی بیمارستان می شدند. اما خب از جناب رتیل بزرگ نمی شد گذشت! لااقل ظاهرش خیلی ترسناک بود.

  • صابر راستی کردار

حمام شهرک خیلی عجیب و غریب بود. دو تا پله داغون داشت که میرفتی بالا با یک شیب ناجوری روبرو می شدی که در انتهای حمام به وان و دوش ختم می‌شد. برای استفاده از این حمام باید با اصولش آشنا می بودی. طرز استفاده از دوش و ... مثلا اینکه به هیچ وجه نباید از نقطه آغاز شیب، دمپایی به پا می داشتی! چرا که حتما سر می خردی! یکی از سرباز ها میگفت اینجا همه یک بار تجربه کردن! قرار بوده که تعمیر بشه اما خب بنا به هر دلیلی رها شده بود.
صبحگاه یک روز تعطیل من خوشحال و خندان وسایلم را برداشتم عازم حمام شدم. از بی حواسی پایم فقط اندکی از نقطه آغاز شیب تجاوز کرده بود و البته بـــعـــله دمپایی هم پایم بود. آمدم که کیسه وسایلم رو از میخ آویزان کنم که دیگر هیچ چیز ندیدم.

  • صابر راستی کردار

اندر احوالات یا توصیفات شهرک باید عرض کنم که گلاب به روتون توالت بیرون از خانه بود و باید از کوچه رد میشدی. سرویس بهداشتی به مدد و لطف سربازان عزیز همیشه تمیز بود. دستشان درد نکند. احساس خیلی بهتری داشتم. لباس هایمان را البته در جای دیگری میشستیم. توی دستشویی پر بود از مارمولک که چه عرض کنم اژدها! اندازه هایی که من به عمرم ندیده بودم! بعضا بزرگتر ازکف دست! موقع ورود به مستراح همگی در همان حالی که به نقاط مختلف (360 درجه) دیوار چسبیده بودن خوش آمد میگفتن. در طول استراحت من نیز تکان نمی خوردند و فقط نگاه می کردند! هیچ گاه اونجا احساس تنهایی نمی کردی. چشمان بسیاری مراقبت بودند. موش های اونجا هم که همگی پرورش اندامی بودند. بزرگ! خیلی بزرگ! یک بار مشغول استراحت در مستراح بودم که دیدم از بالای دیوار زل زده به من! حسابی جا خوردم. با یه تکون شدید جا به جا شدم به طوری که اوضاع نزدیک بود از کنترل خارج گردد! ناجوانمردانه بزرگ بود. گفتم آخه چقدر بی حیایید شماها! اه!
درب ورودی سرویس بهداشتی دو تا پله بلند داشت. باید مراقب می بودی که لیز نخوری. یه بار بعد از یک استراحت خوب و آرام (بدون موش و ...) از توالت که اومدم بیرون رو پله دوم بودم که دیدم یه سگ روبه روم ایستاده! شب بود. من هم خشکم زد. چشم تو چشم بودیم. سکوت عجیبی بود. لاکردار تا گفت واق من با ماتحت خوردم زمین! آخ آخ! ... خلاصه آن که او غیب شد و من نیز با پشت درد روانه ی اتاق :(

در پست بعدی با ماجرای حمام شهرک همراه باشید.
  • صابر راستی کردار

بدترین معضل اونجا برای من مشکل کم آبی بود. آب هر چند روز یک بار در یک زمان خاص با اعلام سرباز مربوطه به مخزن ها انتقال می یافت. اگر یادمان میرفت شیر مخزن را باز کنیم دیگر از آب خبری نبود! چی؟ آب شرب؟ زهی خیال باطل! آب مخزن فقط برای شستشو بود. اصلا قابل خوردن نبود. گفته بودند هم که نباید بخورید. آب شرب را یا باید میرفتی با دبه از تانکر (اگر داشت) پر می کردی یا بطری های آب آشامیدنی می خریدی. خوشبختانه بوفه همانجا بود. یک دوره ای توی خدمت آب خیلی کم شد اما خوشبختانه بعدش زیاد شد.

  • صابر راستی کردار

آدرس ایمیل:
saber.rastikerdar بر روی جی‌میل گوگل
آدرس گیت‌هاب:
github.com/rastikerdar

آخرین نظرات
زرگر بغدادی اثر کمال‌الملک