صابر

چای می‌خورین یا قهوه؟
قطار ایرانی و جهان
توی کوپه قطار معمولا کل موضوعات بشری و جهان یک دور بدون وقفه مرور میشه! از نظریه داروین گرفته تا همسران ناصرالدین شاه، انقلاب، سوءمدیریت، معاد، ازدواج، فساد، مهاجرت، حقوق بشر، ویتامین آ و ... هر چیزی که فکرش رو کنی! جالب اینکه از هر موضوعی بدون اینکه متوجه بشی به موضوع جدیدی سوئیچ میشه! نمی‌دونم توی قطارهای خارجی هم می‌تونند مثل ایرانی‌ها در مورد همه چیز نظر بدن؟ :)
  • صابر راستی کردار
تجرد و طلاق

در بحث تجرد و طلاق که امروز در خبری می‌خواندم خب عوامل و دلایل متعددی آمده و چه بسیار محققان و جامعه‌شناسان آن را مورد بررسی و تحلیل قرار داده‌اند. اما موضوعی هست که به نظر این حقیر از نظرها مغفول مانده و در واقع زنگ خطریست بزرگ برای جامعه مذهبی و کهن ایران در همه حوزه‌ها!

دقت کرده‌اید تکیه کلامی بین مردم ما رایج است با این مضمون که جوان هم جوان قدیم! عشق هم عشق‌های قدیم! مرد هم مردهای قدیم! دوستی هم دوستی‌های قدیم! ... خب چه اتفاقی افتاده است؟ چرا این جمله در زمان‌ ما رایج شده؟ مگر چه چیزی تغییر کرده؟ تفاوت بین جوان قدیم و امروز در چیست؟ احتمالا پاسخ های زیادی برای آن دارید.

دو پرسش:
۱. چگونه دو نفر به یکدیگر علاقه‌مند می‌شوند؟ یا به عبارتی دیگر چگونه دو نفر حاضر به ازدواج با یکدیگر می‌شوند؟
۲. چگونه این علاقه پایدار می‌ماند؟

من به شخصه به پاسخی رسیده‌ام (هنوز نه با یقین!) که سعی ‌می‌کنم در ادامه با مختصر مقدمه‌ای عرض کنم:

  • صابر راستی کردار
فقط پام درد می‌کنه
یکم: امشب
- مادر اجازه بدین کمکتون کنم.
+ خیلی ممنونم پسرم. خالیه. چیزی توش نیست. اصلا چیزی ندارم.
- مشکلی ندارید؟
+ نه پسرم. خدا خیرت بده. فقط پام درد میکنه.
چهره و لبخند مهربونی داشت. کاملا پیر و خمیده! به سختی قدم بر می‌داشت. مراقب بود چادر مشکیش از سرش نیفته. داشت خودشو با کیسهٔ خالی‌ای که دست چپش بود و عصای توی دست راستش هماهنگ می‌کرد. عصا رو داد به اون یکی دستش و این یکی دستش رو گذاشت روی کمرش. به دیوار تکیه داد. مشخص بود دردی رو حس می‌کنه. چرا تنهاست؟ چرا با این وضعیت جسمانی بیرون اومده؟ نمی‌دونستم چی بگم. دیگه خیلی دور شده بودم. وقتی می‌گفت چیزی نداره احساس می‌کردم با اون لحنش می‌خواد بگه توفیقی نداشته و دست خالی برمی‌گرده.

دوم: سال‌ها پیش
تق تق تق! در رو که باز می‌کنم می‌بینم نشسته روی پله. صبح هست و کوچه خلوت.
- سلام مادر.
  • صابر راستی کردار
پنیر لاکتیکی خیلی خوشمزه هست به ویژه با نون سنگک! سبزی و گردو و چای هم که باشه که دیگه سنگ تمومه! اما مشکلش اینه که خیلی زود تمام می‌شه :( تا به خودم می‌یام می‌بینم نصف قالب پنیر رو چپاول کردم! برای همین نمی‌تونم همیشه بخرم :) به هر حال یا من زیاد می‌خورم یا پنیره خوش‌خوره و یا آنکه چگالی‌اش کمه! معمایی شده.
  • صابر راستی کردار
آقای امیررضا قادری عزیز مطلب خوبی تحت عنوان «ابزارهای جدید، مشکلات بی‌پایان» در وبلاگشان نگاشته‌اند که به دلیل طولانی شدن پاسخ، اون رو به صورت پست وبلاگی درآوردم. این یک نظر شخصی و یک پاسخ خام و سریع است که احتمالا اشکالات زیادی بر آن وارد باشد.
  • صابر راستی کردار
دعای عجیب

آقای نازنینی مشغول به نصب آبگرمکن بعد از سرویس اون هست. کارش را خوب بلد است. داریم صحبت می‌کنیم که یک جمله عجیبی می‌گوید: من همیشه از خدا خواسته‌ام که اگر ثروت و پول مرا از خودش دور می‌کند به من ندهد. اگر قرار باشد مثل برخی‌ها بشم یا ظرفیت‌اش را نداشته باشم به من ندهد.

نمی‌دانم. نمی‌دانم این را با دلش می‌گفت یا زبان. این که آیا او امکانش را اگر می‌داشت باز هم چنین می‌گفت یا خیر. خودم هم همچین دعایی کرده‌ام. توی دعاها هم هست. اما ... نمی‌دانم.

  • صابر راستی کردار
بالاخره قالب جدید به نام غنچه و چراغ آماده شد. :) اگر دوست داشتین یه سری بهش بزنید شاید بپسندین. خیلی ساده طراحی شده اما چند تا امکان بامزه هم داره. واقعا کار طراحی قالب حوصله و اعصاب پولادین می‌خواد اگرچه شیرینه. عجب حوصله‌ای دارند این طراحان و نقاشان و گرافیست‌ها و کلا هنرمندان که خسته یا سیر نمیشن!
  • صابر راستی کردار
بالاخره تصمیم گرفتم برای وبلاگ یه لباس نو بدوزم. من نه تنها خیاط نیستم بلکه خوش سلیقه هم نیستم اما خب راستشو بخواهید از طرح‌های جدید که فکر می‌کنم به مینیمالیسم یا همچین نامی تعبیر می‌شوند خسته شدم. همهٔ سایت‌های جدید شبیه به هم شده‌اند. تلاش کردم از اون فضای همه‌گیر و واگیر فاصله بگیرم و خب امیدوارم بد نشده باشه!
توی این سایت تصاویر باکیفیت زیادی با فرمت png که همگی transparent نیز هستند می‌تونید پیدا کنید. مثلا کلی تصویر پرنده زیبا از اینجا قابل دریافته. دستشون درد نکنه.
توی این صفحه هم می‌تونید چند تا عکس png خوب از شاخه درخت پیدا کنید.
اون چراغ رو هم از اینجا گرفتم.
  • صابر راستی کردار

اگر درست خاطرم باشد سال دوم راهنمایی بود که با پدر رفتیم برای خرید عینک. سلیقه پدرها اینجوریه که جنس هر چی ارزون‌تر باشه خوشگل‌تره! پدرم بهانه می‌کرد که اولین عینک بهتره سفت و محکم باشه چون توی تجربه نخست احتمال آسیب دیدنش بالا هست :) ;) از میان عینک‌ها بالاخره یکی رو انتخاب کردیم. عینک که چه عرض کنم دسته بیل!

  • صابر راستی کردار

بالاخره رسیدم به ایستگاه قطار. اغلب دفعاتی که با قطار سفر کرده‌ام خوب و راحت بوده. چه چهار تخته و چه شش تخته. قطار رو حتما پیشنهاد می کنم اگه خوب و خلوت باشه البته. تجربه هم کوپه شدن با آدمای جدید هم هیجان انگیزه و هم لذت بخش. به ویژه وقتی که پای همگی به صحبت و گفتگو باز میشه و از خاطرات و تجربیات زندگیشون سخن میگن. پیر و جوان. از نظافت چی بیمارستان گرفته تا مهندس معمار و ... همگی شیرین و شنیدنیست.

اما این یکی سفر با بقیه متفاوت بود. خیلی متفاوت. داخل کوپه شدم. کسی نبود. ساکم رو گذاشتم بالا نشستم کنار پنجره و منتظر حرکت قطار شدم. مدتی گذشت کسی نیامد. درها داشت بسته میشد. پیش خودم گفتم چه جالب یه کوپه دربست مال خودم شد. کم کم داشت باورم میشد که یکدفعه،

  • صابر راستی کردار

آدرس ایمیل:
saber.rastikerdar بر روی جی‌میل گوگل
آدرس گیت‌هاب:
github.com/rastikerdar

آخرین نظرات
زرگر بغدادی اثر کمال‌الملک