صابر

چای می‌خورین یا قهوه؟
دعای عجیب

آقای نازنینی مشغول به نصب آبگرمکن بعد از سرویس اون هست. کارش را خوب بلد است. داریم صحبت می‌کنیم که یک جمله عجیبی می‌گوید: من همیشه از خدا خواسته‌ام که اگر ثروت و پول مرا از خودش دور می‌کند به من ندهد. اگر قرار باشد مثل برخی‌ها بشم یا ظرفیت‌اش را نداشته باشم به من ندهد.

نمی‌دانم. نمی‌دانم این را با دلش می‌گفت یا زبان. این که آیا او امکانش را اگر می‌داشت باز هم چنین می‌گفت یا خیر. خودم هم همچین دعایی کرده‌ام. توی دعاها هم هست. اما ... نمی‌دانم.

  • صابر راستی کردار
بالاخره قالب جدید به نام غنچه و چراغ آماده شد. :) اگر دوست داشتین یه سری بهش بزنید شاید بپسندین. خیلی ساده طراحی شده اما چند تا امکان بامزه هم داره. واقعا کار طراحی قالب حوصله و اعصاب پولادین می‌خواد اگرچه شیرینه. عجب حوصله‌ای دارند این طراحان و نقاشان و گرافیست‌ها و کلا هنرمندان که خسته یا سیر نمیشن!
  • صابر راستی کردار
بالاخره تصمیم گرفتم برای وبلاگ یه لباس نو بدوزم. من نه تنها خیاط نیستم بلکه خوش سلیقه هم نیستم اما خب راستشو بخواهید از طرح‌های جدید که فکر می‌کنم به مینیمالیسم یا همچین نامی تعبیر می‌شوند خسته شدم. همهٔ سایت‌های جدید شبیه به هم شده‌اند. تلاش کردم از اون فضای همه‌گیر و واگیر فاصله بگیرم و خب امیدوارم بد نشده باشه!
توی این سایت تصاویر باکیفیت زیادی با فرمت png که همگی transparent نیز هستند می‌تونید پیدا کنید. مثلا کلی تصویر پرنده زیبا از اینجا قابل دریافته. دستشون درد نکنه.
توی این صفحه هم می‌تونید چند تا عکس png خوب از شاخه درخت پیدا کنید.
اون چراغ رو هم از اینجا گرفتم.
  • صابر راستی کردار

اگر درست خاطرم باشد سال دوم راهنمایی بود که با پدر رفتیم برای خرید عینک. سلیقه پدرها اینجوریه که جنس هر چی ارزون‌تر باشه خوشگل‌تره! پدرم بهانه می‌کرد که اولین عینک بهتره سفت و محکم باشه چون توی تجربه نخست احتمال آسیب دیدنش بالا هست :) ;) از میان عینک‌ها بالاخره یکی رو انتخاب کردیم. عینک که چه عرض کنم دسته بیل!

  • صابر راستی کردار

بالاخره رسیدم به ایستگاه قطار. اغلب دفعاتی که با قطار سفر کرده‌ام خوب و راحت بوده. چه چهار تخته و چه شش تخته. قطار رو حتما پیشنهاد می کنم اگه خوب و خلوت باشه البته. تجربه هم کوپه شدن با آدمای جدید هم هیجان انگیزه و هم لذت بخش. به ویژه وقتی که پای همگی به صحبت و گفتگو باز میشه و از خاطرات و تجربیات زندگیشون سخن میگن. پیر و جوان. از نظافت چی بیمارستان گرفته تا مهندس معمار و ... همگی شیرین و شنیدنیست.

اما این یکی سفر با بقیه متفاوت بود. خیلی متفاوت. داخل کوپه شدم. کسی نبود. ساکم رو گذاشتم بالا نشستم کنار پنجره و منتظر حرکت قطار شدم. مدتی گذشت کسی نیامد. درها داشت بسته میشد. پیش خودم گفتم چه جالب یه کوپه دربست مال خودم شد. کم کم داشت باورم میشد که یکدفعه،

  • صابر راستی کردار

پارسال ذهنم حسابی درگیر این موضوع شده بود که چرا فونت جدیدی برای وب نمی‌آید. یا بهتر بگویم چیزی که نظر مرا جلب کند. چند مورد آن هم از نوع سفارشی در برخی از سایت‌ها (از جمله بانک‌ها) دیده می‌شد که خب اولا غیر قابل خرید یا استفاده بود و ثانیا چنگی هم به دل نمی‌زدند. یک مورد پولی هم داشت رایج می‌شد که باز هم به لحاظ شکل و ظاهر مورد پسند من قرار نمی‌گرفت. البته نسخه‌های جدیدی نیز از آن منتشر شده اما خب هنوز هم با انتظار من از فونت دلخواهم فاصله زیادی دارد. اواخر شهریور سال گذشته بود که تصمیم گرفتم یکی از فونت‌های آزاد و رایگان رو انتخاب و تحت ویرایش قرار دهم بلکه شاید بتونم چیزی شبیه به آنچه که در ذهن داشتم ایجاد کنم. بالاخره بعد از یک تجربه اولیه با فونت رویا و بی نتیجه ماندن فرآیند انتشارش نهایتا فونت دژاوو رو برگزیدم.

rastikerdar.github.io/vazir-font/test.html
خب من در حقیقت به دنبال چه چیزی بودم؟
  • صابر راستی کردار
یکم
توی سوپرماکت چشمم افتاد به ظرف ماستی که روش نوشته بود چکیده یونانی 5٪ چربی! ظاهرش که شیک بود. به خودم گفتم حالا یه بار هم از این مدل عجیب و غریب‌ها بخر ببین مثلا این یونانی‌ها چجور ماستی رو می‌خورن! تجربه ماست کفیر هم قبلا داشتم که برای تفریح خوب به نظر می رسید.
درشو به زور باز و کاسه‌ای رو از اون پر کردم. یه نگاه تعجبی بهش انداختم و
قاشق اول رو زدم: همممم بد نیست. جالبه.
دومی: لااقل متفاوته.
سومی: یه کم زیادی چرب و سفته.
چهارمی: تهش یه جوریه.
پنجمی: چقدر سنگینه. خیلی دیگه سفته!
ششمی: چی بود اسمش؟
هفتمی: عجب اشتباهی کردم. حالا چجوری بقیه‌اش رو بخورم! آخه اینم شد ماست؟!

خاطرم هست یه سال متوسطه توی مدرسه جدید،
  • صابر راستی کردار

توی مطالب اخیر که پیرامون برخی موضوعات اجتماعی نگاشته شد موضوعی در دو تا از نظرات یکی از مخاطبین به نظرم جالب اومد که فکر می‌کنم توضیحش خالی از فایده نباشه:

   - طرف روانی بوده...
   شما چرا هیچ اقدامی نکردید؟؟؟

   - شما هم میتوانستید به جای اینکه در وبلاگتان یک پستی بنویسید و تمام شود به خودش این نکته را گوشزد کنید و دلیل گرانی را هم ازش بپرسید.

آدمی که بزرگتر می‌شود و کم‌کم پا به سن می‌گذارد هم سازگارتر می‌شود هم بیخیال‌تر. بسیاری از پرسش‌ها و دغدغه‌های قبل جایشان را به چیزهای جدید می‌دهند. دیگر آن روحیه فعال و کنش‌گر رمقی برای عرض اندام پیدا نمی‌کند. من خاطرم هست وقتی نوجوان بودم بارها و بارها با این چالش روبرو می‌شدم. اگر دو نفر از فساد در یک جایی گفتگو می‌کردند می‌پرسیدم خب چرا شما اقدامی نمی‌کنید؟ یا اینکه وقتی از مشکلات جامعه صحبت می‌شد می‌گفتم خب چرا ما خودمان خوب نباشیم و جامعه رو بهتر نسازیم؟ و از این قبیل موضوعات. و خب همواره چیزی که می‌شنیدم این بود: موضوع خیلی پیچیده‌تر از این حرفاست. تو هنوز خیلی چیزا رو نمی‌دونی. یک دست صدا ندارد و ...
خلاصه هر گونه مسئله‌ای که می‌دیدم، پرسش یا چالش و طبیعتا مطالبه‌ای از برای رفع اون در ذهنم ایجاد می‌شد.

  • صابر راستی کردار

ابتدای سال دوم متوسطه بود که دو معلم جوان برای دروس تخصصی ما انتخاب شدند. این اولین تجربه حضور آنها در این مدرسه بود. هر دو رفیق بودند و در خارج از مدرسه نیز همکار. معلم نخست فردی بود خوش اخلاق و بامزه که توانست دل خیلی از بچه‌‌ها رو همان روز نخست به دست بیاره. اما معلم دوم بسیار جدی و خشک به نظر می‌رسید. بچه‌ها ناراضی بودند. صرفا دو سه جلسه از ابتدای سال نگذشته بود که جناب مدیر در یک صبح دل انگیز دانش‌آموزان رو در حیاط مدرسه جمع کرد و پس از سخنرانی از اونها درخواست کرد که بیایند پشت میکروفون و هر چه دل تنگشان می خواهد بگویند. یکی درخواست امکانات ورزشی بیشتر می کرد. یکی جوک می گفت. یکی آواز می خوند. این پایین بچه‌ها رو کردند به من ای صابر چه نشسته‌ای که الان بهترین فرصت برای زدن زیرآب اون معلم خشک و جدی هست. من خب ابتدا مقاومت می کردم اما کم کم بدون تعارف خر شدم رفتم بالا (لعنت بر شیطان!). قبل از اینکه میکروفون به دستم برسه تمام وجودم رو زلزله‌ای ۸ ریشتری فرا گرفته بود. دیدم دست ها و پاهام به شدت می لیرزه. می ترسیدم میکروفون از دستم بیفته. پاهام که دیگه مرقصیدند :) اولین بار در عمرم بود جلوی چند صد نفر می خواستم توی سن ۱۶ سالگی صحبت کنم. اونهم در اعتراض به یک معلم که بعدا ممکن بود هر اتفاقی برایم پیش بیاد. توضیح دادم که دو تا معلم جدید داریم که بچه‌ها با یکیشون خیلی خوب ارتباط برقرار کرده‌اند اما با دومی اصلا حال نمی‌کنند و خلاصه اینکه عوضش کنید یا با اون یکی مهربونه برایمان کلاس بگذارید. اومدم پایین و بچه‌ها گفتند دمت گرم!

خب ...

  • صابر راستی کردار
دوره راهنمایی توی مدرسهٔ خیلی خوبی بودم. چون امتحان ورودی داشت نتیجتا بچه های درسخون زیادی هم داشت طوری که فکر می کنم یه ثلث با معدل ۱۹٫۲ شده بودم رتبه ۲۳ کلاس! مدرسه نوساز بود و همه چیز مرتب و منظم. دو سه تا هم ناظم داشتیم. اگر اشتباه نکنم سال دوم بود که یه ناظم جدید به مدرسه اضافه شد. فردی جوان با محاسن و چهره ای مذهبی و تقریبا خوش رو. کمی جدی بود اما در کل خوب به نظر می‌رسید.

گذشت تا اینکه اون روز ...
  • صابر راستی کردار
آخرین نظرات