صابر

چای می‌خورین یا قهوه؟
فقط پام درد می‌کنه
یکم: امشب
- مادر اجازه بدین کمکتون کنم.
+ خیلی ممنونم پسرم. خالیه. چیزی توش نیست. اصلا چیزی ندارم.
- مشکلی ندارید؟
+ نه پسرم. خدا خیرت بده. فقط پام درد میکنه.
چهره و لبخند مهربونی داشت. کاملا پیر و خمیده! به سختی قدم بر می‌داشت. مراقب بود چادر مشکیش از سرش نیفته. داشت خودشو با کیسهٔ خالی‌ای که دست چپش بود و عصای توی دست راستش هماهنگ می‌کرد. عصا رو داد به اون یکی دستش و این یکی دستش رو گذاشت روی کمرش. به دیوار تکیه داد. مشخص بود دردی رو حس می‌کنه. چرا تنهاست؟ چرا با این وضعیت جسمانی بیرون اومده؟ نمی‌دونستم چی بگم. دیگه خیلی دور شده بودم. وقتی می‌گفت چیزی نداره احساس می‌کردم با اون لحنش می‌خواد بگه توفیقی نداشته و دست خالی برمی‌گرده.

دوم: سال‌ها پیش
تق تق تق! در رو که باز می‌کنم می‌بینم نشسته روی پله. صبح هست و کوچه خلوت.
- سلام مادر.
  • صابر راستی کردار
پنیر لاکتیکی خیلی خوشمزه هست به ویژه با نون سنگک! سبزی و گردو و چای هم که باشه که دیگه سنگ تمومه! اما مشکلش اینه که خیلی زود تمام می‌شه :( تا به خودم می‌یام می‌بینم نصف قالب پنیر رو چپاول کردم! برای همین نمی‌تونم همیشه بخرم :) به هر حال یا من زیاد می‌خورم یا پنیره خوش‌خوره و یا آنکه چگالی‌اش کمه! معمایی شده.
  • صابر راستی کردار
آقای امیررضا قادری عزیز مطلب خوبی تحت عنوان «ابزارهای جدید، مشکلات بی‌پایان» در وبلاگشان نگاشته‌اند که به دلیل طولانی شدن پاسخ، اون رو به صورت پست وبلاگی درآوردم. این یک نظر شخصی و یک پاسخ خام و سریع است که احتمالا اشکالات زیادی بر آن وارد باشد.
  • صابر راستی کردار
دعای عجیب

آقای نازنینی مشغول به نصب آبگرمکن بعد از سرویس اون هست. کارش را خوب بلد است. داریم صحبت می‌کنیم که یک جمله عجیبی می‌گوید: من همیشه از خدا خواسته‌ام که اگر ثروت و پول مرا از خودش دور می‌کند به من ندهد. اگر قرار باشد مثل برخی‌ها بشم یا ظرفیت‌اش را نداشته باشم به من ندهد.

نمی‌دانم. نمی‌دانم این را با دلش می‌گفت یا زبان. این که آیا او امکانش را اگر می‌داشت باز هم چنین می‌گفت یا خیر. خودم هم همچین دعایی کرده‌ام. توی دعاها هم هست. اما ... نمی‌دانم.

  • صابر راستی کردار
بالاخره قالب جدید به نام غنچه و چراغ آماده شد. :) اگر دوست داشتین یه سری بهش بزنید شاید بپسندین. خیلی ساده طراحی شده اما چند تا امکان بامزه هم داره. واقعا کار طراحی قالب حوصله و اعصاب پولادین می‌خواد اگرچه شیرینه. عجب حوصله‌ای دارند این طراحان و نقاشان و گرافیست‌ها و کلا هنرمندان که خسته یا سیر نمیشن!
  • صابر راستی کردار
بالاخره تصمیم گرفتم برای وبلاگ یه لباس نو بدوزم. من نه تنها خیاط نیستم بلکه خوش سلیقه هم نیستم اما خب راستشو بخواهید از طرح‌های جدید که فکر می‌کنم به مینیمالیسم یا همچین نامی تعبیر می‌شوند خسته شدم. همهٔ سایت‌های جدید شبیه به هم شده‌اند. تلاش کردم از اون فضای همه‌گیر و واگیر فاصله بگیرم و خب امیدوارم بد نشده باشه!
توی این سایت تصاویر باکیفیت زیادی با فرمت png که همگی transparent نیز هستند می‌تونید پیدا کنید. مثلا کلی تصویر پرنده زیبا از اینجا قابل دریافته. دستشون درد نکنه.
توی این صفحه هم می‌تونید چند تا عکس png خوب از شاخه درخت پیدا کنید.
اون چراغ رو هم از اینجا گرفتم.
  • صابر راستی کردار

اگر درست خاطرم باشد سال دوم راهنمایی بود که با پدر رفتیم برای خرید عینک. سلیقه پدرها اینجوریه که جنس هر چی ارزون‌تر باشه خوشگل‌تره! پدرم بهانه می‌کرد که اولین عینک بهتره سفت و محکم باشه چون توی تجربه نخست احتمال آسیب دیدنش بالا هست :) ;) از میان عینک‌ها بالاخره یکی رو انتخاب کردیم. عینک که چه عرض کنم دسته بیل!

  • صابر راستی کردار

بالاخره رسیدم به ایستگاه قطار. اغلب دفعاتی که با قطار سفر کرده‌ام خوب و راحت بوده. چه چهار تخته و چه شش تخته. قطار رو حتما پیشنهاد می کنم اگه خوب و خلوت باشه البته. تجربه هم کوپه شدن با آدمای جدید هم هیجان انگیزه و هم لذت بخش. به ویژه وقتی که پای همگی به صحبت و گفتگو باز میشه و از خاطرات و تجربیات زندگیشون سخن میگن. پیر و جوان. از نظافت چی بیمارستان گرفته تا مهندس معمار و ... همگی شیرین و شنیدنیست.

اما این یکی سفر با بقیه متفاوت بود. خیلی متفاوت. داخل کوپه شدم. کسی نبود. ساکم رو گذاشتم بالا نشستم کنار پنجره و منتظر حرکت قطار شدم. مدتی گذشت کسی نیامد. درها داشت بسته میشد. پیش خودم گفتم چه جالب یه کوپه دربست مال خودم شد. کم کم داشت باورم میشد که یکدفعه،

  • صابر راستی کردار

پارسال ذهنم حسابی درگیر این موضوع شده بود که چرا فونت جدیدی برای وب نمی‌آید. یا بهتر بگویم چیزی که نظر مرا جلب کند. چند مورد آن هم از نوع سفارشی در برخی از سایت‌ها (از جمله بانک‌ها) دیده می‌شد که خب اولا غیر قابل خرید یا استفاده بود و ثانیا چنگی هم به دل نمی‌زدند. یک مورد پولی هم داشت رایج می‌شد که باز هم به لحاظ شکل و ظاهر مورد پسند من قرار نمی‌گرفت. البته نسخه‌های جدیدی نیز از آن منتشر شده اما خب هنوز هم با انتظار من از فونت دلخواهم فاصله زیادی دارد. اواخر شهریور سال گذشته بود که تصمیم گرفتم یکی از فونت‌های آزاد و رایگان رو انتخاب و تحت ویرایش قرار دهم بلکه شاید بتونم چیزی شبیه به آنچه که در ذهن داشتم ایجاد کنم. بالاخره بعد از یک تجربه اولیه با فونت رویا و بی نتیجه ماندن فرآیند انتشارش نهایتا فونت دژاوو رو برگزیدم.

rastikerdar.github.io/vazir-font/test.html
خب من در حقیقت به دنبال چه چیزی بودم؟
  • صابر راستی کردار
یکم
توی سوپرماکت چشمم افتاد به ظرف ماستی که روش نوشته بود چکیده یونانی 5٪ چربی! ظاهرش که شیک بود. به خودم گفتم حالا یه بار هم از این مدل عجیب و غریب‌ها بخر ببین مثلا این یونانی‌ها چجور ماستی رو می‌خورن! تجربه ماست کفیر هم قبلا داشتم که برای تفریح خوب به نظر می رسید.
درشو به زور باز و کاسه‌ای رو از اون پر کردم. یه نگاه تعجبی بهش انداختم و
قاشق اول رو زدم: همممم بد نیست. جالبه.
دومی: لااقل متفاوته.
سومی: یه کم زیادی چرب و سفته.
چهارمی: تهش یه جوریه.
پنجمی: چقدر سنگینه. خیلی دیگه سفته!
ششمی: چی بود اسمش؟
هفتمی: عجب اشتباهی کردم. حالا چجوری بقیه‌اش رو بخورم! آخه اینم شد ماست؟!

خاطرم هست یه سال متوسطه توی مدرسه جدید،
  • صابر راستی کردار

آدرس ایمیل:
saber.rastikerdar بر روی جی‌میل گوگل
آدرس گیت‌هاب:
github.com/rastikerdar

آخرین نظرات