صابر

چای می‌خورین یا قهوه؟

نقد شخصیت از اون کارهایی هست که ما دائما انجامش می‌دیم اما حواسمون به پیامدها و عواقبش نیست. مثل می‌گیم:
چقدر تو ساده‌ای.
آدم زرنگی نیستی.
آدم حواس پرتی هستی.
تو کنترل اعصابت رو نداری.
عرضه این کار رو نداری.
کی تو؟ برو بابا. مال این حرفا نیستی.
به گروه خونی‌ات نمی‌خوره.
بهت انداختن.
از درک و فهم تو خارجه.
شد یه بار یه کاری رو درست انجام بدی؟
تو اگه جربزه داشتی ...

  • ۳ نظر
  • ۱۲ فروردين ۹۷ ، ۲۰:۱۴
  • صابر راستی کردار

قبلا در مورد یه فروشنده سوپر مارکت که معمولا بدون اینکه متوجه بشی تخفیف می‌داد صحبت کردم. مغازه‌اش بزرگ و خوش‌نقش بود. از اون روز دو سه بار تغییر دکوراسیون داد و چیزای جدید آورد و سعی کرد حسابی فعال باشه. یه روز داشتم انتخاب می‌کردم که خانم مسنی داخل شد و گفت آقا شوینده ... داری؟ فروشنده گفت ندارم اما یه مارک دیگه دارم. اون خانم چند بار به اشکال مختلف می‌پرسید که این جنسش چطوره یا اینکه اگر بردم خوب نبود چه کار کنم و ...

  • ۴ نظر
  • ۱۰ اسفند ۹۶ ، ۱۹:۵۶
  • صابر راستی کردار

دیدین توی فیلم‌ها طرف توی مخمصه گیر می‌کنه بعد یارو بهش میگه باید اینکار رو کنی، این هم میگه چجوری بهت اعتماد کنم، اون پاسخ می‌ده که چاره‌ای نداری. مجبوری اعتماد کنی.

مجبوریم اعتماد کنیم.
  • ۱ نظر
  • ۰۳ اسفند ۹۶ ، ۱۷:۴۱
  • صابر راستی کردار

به نقشه ایران که نگاه می‌کردم در این فکر بودم که اگر فرضا قرار باشد نقطه‌ای را برای زندگی انتخاب کنم چه معیارهایی را باید در نظر می‌گرفتم. فرهنگ؟ جغرافیا؟ طبیعت؟ شغل؟ امکانات؟ ...

  • صابر راستی کردار

توی مترو ایستاده بودم که مطابق همیشه صدای دست‌فروش‌ها بلند بود. یکیشون می‌گفت هدفون هزار تومن (اگر درست خاطرم باشد). بخر که مفته! به بغل‌دستی‌ام که فرد میانسالی بود عرض کردم احتمالا یکبار مصرف باشد این هدفون‌ها (توی دلم هم گفتم خخخخخ). اون آقا گفت نه اتفاقا. ممکن است همیشه برایت کار کند. حتی ممکن است کیفیت‌اش آنقدرها هم بد نباشد و ۸۰ درصد یک هدفون خوب صدا داشته باشد. اما اون چیزی که تعیین کننده است همان چند درصد باقیمانده هست. اونجایی که ریزترین صداها شنیده می‌شود. اونجایی که از کیفیت صدا همراه با جزییاتش لذت می‌بری. اونجاست که قیمت‌ها بالا می‌رود. خیلی بالا. مثلا داخل‌اش از جنس طلا یا فلان فلز گران‌قیمت باشد.

  • صابر راستی کردار
سگ‌های آبی

خانواده سگ‌های آبی تشکیل شده است از یک نر و یک ماده بالغ که تا پایان عمر با هم می‌مانند و فرزندانشان که بعد از ۲ سال لانه را ترک می‌گویند. نر و ماده هر دو در محافظت از قلمرو و همچنین ساخت و تعمیر سد و لانه مشارکت می‌کنند. فرزندان جوان نیز در ساخت انبار غذا در پاییز و تعمیرات.

پ.ن منبع تصویر. متن برگرفته از ویکی پدیا بخش Family life

  • صابر راستی کردار
آلپاکا

این حیوان بامزه اسمش آلپاکا (Alpaca) هست. آلپاکا گونه‌ای از لاما نوعی شترسان اهلی بومی آمریکای جنوبیه که باید بیشتر توی پرو، شیلی و بولیوی دنبالشون برگردین. این حیوان در واقع هزاران ساله که اهلی شده.

  • ۴ نظر
  • ۲۷ شهریور ۹۶ ، ۰۲:۲۶
  • صابر راستی کردار
به خدا نزدیک‌تراند

تو گویی وقت پرواز به خدا نزدیک‌تراند.

پ.ن منبع تصویر

  • ۰ نظر
  • ۲۱ شهریور ۹۶ ، ۲۳:۱۰
  • صابر راستی کردار
رویاهای پرنده‌ای

شب یکم:
دراز کشیده بودم که ناگهان دو تا پرندهٔ غاز جثهٔ زیبا، کنارم به استراحت و تماشا نشستند. تقریبا در آغوشم بودند. همینطور که دست بر سر یکی از آنها می‌کشیدم چند تا پرنده کوچک دیگر هم مهمان دست‌ها و پاهایم شدند. و باز هم دسته‌ای دیگر. پرنده‌های گوناگون. رنگ‌های مختلف. اسم‌هایشان را نمی‌شناختم.

شب دوم:
درون یک اتاق ناآشنا، با نورِ نه چندان زیاد، کنار یک میزِ تقریبا بزرگ با تعدادی پرنده ریز و درشت، ایستاده بودم. برخی شاد و سرحال مشغول بازی، و برخی پیر و مریض در حال مرگ. مبهوت و نگران به تماشا بودم که ناگهان پرنده‌ای را دیدم با منقاری کوچک انگشتانم را سوی خودش می‌کشد. انگار که می‌خواست چیزی نشانم دهد. تا آن سوی میز همراهش شدم. پرنده‌ای بدحال را دیدم که نیمی از پیکرش در انتهای میز آویزان بود. با عجله او را گرفتم و روی میز گذاشتم.

این دو تا خواب رو تو این چند شب دیدم. اگر باز هم دیدم می‌نویسم.

پ.ن منبع تصویر
پ.ن۲ امشب خواب عقاب دیدم!

  • ۰ نظر
  • ۰۸ شهریور ۹۶ ، ۱۹:۴۴
  • صابر راستی کردار
گفت نمی‌دونم

چند سال پیش یه شب وقتی سوار اتوبوس تهران شدم (البته شهر دیگری بود که پس از تخلیه مسافرین راهی تهران می‌شد) دیدم یه آقای میانسالی (چهل و چند ساله) هم کنارم نشسته که آروم و متین به نظر می‌رسید. به گونه‌ای سر صحبت با این آقا باز شد که گفت من برای عمل خانمم اومدم اینجا. دو سه ماهی توی نوبت پیوند بودیم تا بالاخره جور شد. گفتم خب پس خدا رو شکر عمل انجام شد. گفت بلی اما ... اما دکتر گفت من هیچ کاری نتونستم برایش انجام دهم و نهایتا بدون اینکه دست به چیزی بزنم فقط زخم رو دوختم.

تعجب کردم! گفتم چرا؟

  • صابر راستی کردار

saber.rastikerdar بر روی جی‌میل گوگل
github.com/rastikerdar
twitter.com/rastikerdar

آخرین نظرات