صابر

چای می‌خورین یا قهوه؟

چند تا جوون دارن با ماشین‌های لوکسشون ویراژ می‌دن و خب واکنش‌ها:

دستهٔ اول
مردم نون شب ندارن بعد اینا رو ببین...
یک مشت انگل بی‌سواد مرفه بی‌درد...
با پول مفت...
اینا را باید بگیرن بندازن جلوی...
تقصیر گمرکه که اجازه ورود این ماشین‌ها...
نگاش کن طرف خودش دو زار نمی‌ارزه اونوقت ماشین...

دستهٔ دوم
بله دیگه مملکت آقازاده‌هاست...
دو ساله دنبال یه وام ده

  • صابر راستی کردار
تقاطع جمهوری-کارگر نگاه می‌کنم چراغ برای عابر پیاده قرمز است. طبیعتا می‌ایستم. پدری نیز دست دختر خردسالش را گرفته و می‌خواهد عبور کند. کنجکاو می‌شوم می‌بینم پدر علاقه‌ای به صبوری ندارد. چند باری تلاش می‌کند که حرکت کند اما دختر کوچک و شیرین، دست پدر را گرفته و می‌گوید بابا هنوز قرمز است! پدر می‌گوید ببین دخترم ماشین از ما دور است اشکالی ندارد(!) اما دختر همچنان اصرار بر ماندن می‌کند. پدر سرانجام که می‌بیند چاره‌ای ندارد دست و شانه‌اش را به نشانه ناراحتی یا استیصال بالا می‌اندازد و صبر می‌کند. تلاشم برای یافتن نشانی از عقب‌ماندگی یا شیرین‌عقلی یا هر ‌چیزی در آن مرد که مرا بدین رفتار توجیه نماید بیهوده است. نمی‌دانستم دقیقا به چه چیزی باید فکر کنم.
  • صابر راستی کردار
دلم می‌خواهد دریا مرا در آغوش بگیرد

خب چی بگم. اصلا نمی‌دونم. یه مادر به فرزندش چی می‌گه. یه پیرمرد به همسرش. یه بیمار به پرستارش. یه عزادار به عزیزش. اصلا یه درخت به مهمونش. یا نمی‌دونم هر چی. نمی‌دونم. شاید اصلا به حرف نیست. به لبخنده. به ماتمه. به نگفتنه. شاید این یه رازه.

یاد اون آسمان پرستاره شب‌های خدمت افتادم. حس می‌کنم انگار یک دونه ریگ توی یه ساحل شنی هستم.

دلم می‌خواهد دریا مرا در آغوش بگیرد.
می‌خواهم خیس شوم.
بازیچه پرنده کوچک دریایی شوم.
می‌خواهم آفتاب خشک‌ام کند.
باد نوازشم کند.
خرچنگ‌ها برایم رقص غروب کنند.
می‌خواهم میان شن‌ها خوراک صدفی بزرگ شوم.
...

  • صابر راستی کردار
اون همه چیز دارد

خانه‌ای که حیاط ندارد، باغچه ندارد، درخت ندارد، گُِل ندارد، کِرم خاکی ندارد، آواز پرنده ندارد؛ عوض‌اش تلویزیون دارد، رایانه دارد، گوشی دارد، باغچه چیست! اون باغ دارد، مزرعه دارد، طاووس دارد، باران دارد، آفتاب دارد. اون همه چیز دارد!

پ.ن تصویر از باغچه مادر و پدر در تابستان.

  • صابر راستی کردار

بعد از ظهر نمی‌دونم چی شد همینجوری سرمو گذاشتم زمین که خوابم برد. کل خواب کمتر از یک ساعت شد. توی خواب با چند نفر آشنا که اتفاقا با هم آشنا نبودند نشسته بودیم که من به یکی از آشناهام یواشکی گفتم:
- هادی (اسم واقعیش این نیست)! ما همه الان توی خواب من هستیم.
+ چی میگی تو!
- اون آقا رو می‌بینی؟
+‌ آره، خب؟
- اون بنده خدا خیلی وقته فوت کرده. اون اصلا زنده نیست!
+ این که زنده هست؟
نمی‌دونستم چجور بهش بگم. همینجوری داشتیم می‌رفتیم کنار پنجره که یه فکری به ذهنم رسید.

  • صابر راستی کردار
قطار ایرانی و جهان
توی کوپه قطار معمولا کل موضوعات بشری و جهان یک دور بدون وقفه مرور میشه! از نظریه داروین گرفته تا همسران ناصرالدین شاه، انقلاب، سوءمدیریت، معاد، ازدواج، فساد، مهاجرت، حقوق بشر، ویتامین آ و ... هر چیزی که فکرش رو کنی! جالب اینکه از هر موضوعی بدون اینکه متوجه بشی به موضوع جدیدی سوئیچ میشه! نمی‌دونم توی قطارهای خارجی هم می‌تونند مثل ایرانی‌ها در مورد همه چیز نظر بدن؟ :)
  • صابر راستی کردار
تجرد و طلاق

در بحث تجرد و طلاق که امروز در خبری می‌خواندم خب عوامل و دلایل متعددی آمده و چه بسیار محققان و جامعه‌شناسان آن را مورد بررسی و تحلیل قرار داده‌اند. اما موضوعی هست که به نظر این حقیر از نظرها مغفول مانده و در واقع زنگ خطریست بزرگ برای جامعه مذهبی و کهن ایران در همه حوزه‌ها!

دقت کرده‌اید تکیه کلامی بین مردم ما رایج است با این مضمون که جوان هم جوان قدیم! عشق هم عشق‌های قدیم! مرد هم مردهای قدیم! دوستی هم دوستی‌های قدیم! ... خب چه اتفاقی افتاده است؟ چرا این جمله در زمان‌ ما رایج شده؟ مگر چه چیزی تغییر کرده؟ تفاوت بین جوان قدیم و امروز در چیست؟ احتمالا پاسخ های زیادی برای آن دارید.

دو پرسش:
۱. چگونه دو نفر به یکدیگر علاقه‌مند می‌شوند؟ یا به عبارتی دیگر چگونه دو نفر حاضر به ازدواج با یکدیگر می‌شوند؟
۲. چگونه این علاقه پایدار می‌ماند؟

من به شخصه به پاسخی رسیده‌ام (هنوز نه با یقین!) که سعی ‌می‌کنم در ادامه با مختصر مقدمه‌ای عرض کنم:

  • صابر راستی کردار
فقط پام درد می‌کنه
یکم: امشب
- مادر اجازه بدین کمکتون کنم.
+ خیلی ممنونم پسرم. خالیه. چیزی توش نیست. اصلا چیزی ندارم.
- مشکلی ندارید؟
+ نه پسرم. خدا خیرت بده. فقط پام درد میکنه.
چهره و لبخند مهربونی داشت. کاملا پیر و خمیده! به سختی قدم بر می‌داشت. مراقب بود چادر مشکیش از سرش نیفته. داشت خودشو با کیسهٔ خالی‌ای که دست چپش بود و عصای توی دست راستش هماهنگ می‌کرد. عصا رو داد به اون یکی دستش و این یکی دستش رو گذاشت روی کمرش. به دیوار تکیه داد. مشخص بود دردی رو حس می‌کنه. چرا تنهاست؟ چرا با این وضعیت جسمانی بیرون اومده؟ نمی‌دونستم چی بگم. دیگه خیلی دور شده بودم. وقتی می‌گفت چیزی نداره احساس می‌کردم با اون لحنش می‌خواد بگه توفیقی نداشته و دست خالی برمی‌گرده.

دوم: سال‌ها پیش
تق تق تق! در رو که باز می‌کنم می‌بینم نشسته روی پله. صبح هست و کوچه خلوت.
- سلام مادر.
  • صابر راستی کردار
پنیر لاکتیکی خیلی خوشمزه هست به ویژه با نون سنگک! سبزی و گردو و چای هم که باشه که دیگه سنگ تمومه! اما مشکلش اینه که خیلی زود تمام می‌شه :( تا به خودم می‌یام می‌بینم نصف قالب پنیر رو چپاول کردم! برای همین نمی‌تونم همیشه بخرم :) به هر حال یا من زیاد می‌خورم یا پنیره خوش‌خوره و یا آنکه چگالی‌اش کمه! معمایی شده.
  • صابر راستی کردار
آقای امیررضا قادری عزیز مطلب خوبی تحت عنوان «ابزارهای جدید، مشکلات بی‌پایان» در وبلاگشان نگاشته‌اند که به دلیل طولانی شدن پاسخ، اون رو به صورت پست وبلاگی درآوردم. این یک نظر شخصی و یک پاسخ خام و سریع است که احتمالا اشکالات زیادی بر آن وارد باشد.
  • صابر راستی کردار
آخرین نظرات