صابر

چای می‌خورین یا قهوه؟

برگه شماره رو می‌گیرم منتظر می‌شم تا نوبتم بشه. توی دفتر پیشخوان بیش از ده نفر جلوی من هستند. بالاخره نوبتم میشه. بعد از سلام به خانم محترم کارم رو می‌گم! یه نگاه می‌کنه میگه فلان مدرک! میگم برای چی؟ میگه لازمه! میگم قبلا هم انجام دادم لازم نبود. میگه ببین روی دیوار اون یکی رو بخون (نزدیک ۲۰ تا برگه چسبوندن) نوشتیم لازمه! ابلاغیه هست (پیش خودم میگم خب یعنی من باید بدونم اینا همیشه روی دیوارهاشون چی میچسبونن!). میگم خب آخه من از کجا می‌دونستم. میگه بلی ولی کاریش نمیشه کرد. خیلی وقت نیست ابلاغ شده. میگم یه کاریش کنید حالا! میگه نه اجازه ندارم. اگر چه ثبت نمیشه ولی خب گفتن اول اون مدرک رویت بشه بعد انجام بدیم! میگم راهم دوره. میگه راه نداره.

هیچی تصمیم می‌گیرم از منزل تهیه کنم. حدودا یک ساعت بعد دوباره می‌رسم به پیشخوان می‌بینم دعوا شده! یه آقای مسنی داره

  • ۱ نظر
  • ۲۸ اسفند ۹۵ ، ۲۰:۲۷
  • صابر راستی کردار

بخشی از خدمت رو من منتقل شدم به تهران. توی تهران تجربه همکاری با آدمای جدید خیلی لذت بخش بود. یکی از پرسنل نازنین یگان بیش از سایرین مبادی ادب و احترام بود. توی بخش مربوط به کتاب و نشر و این چیزا کار می‌کرد. بعد از کار در راه منزل هم‌مسیر بودیم و سرویسمان یکی بود. یک شب نگهبانی به هم خوردیم و من توفیق پیدا کردم ساعاتی رو در کنارش به گفتگو سپری کنم.

تلویزیون روشن بود که دیدم بعضا از برنامه‌های برخی شبکه‌ها سوال می‌پرسد. گفتم ظاهرا شما علاقه‌ای به شبکه‌های وطنی ندارید که گفت ما اصلا تلویزیون نداریم! تعجب کردم. گفتم چطور؟

  • ۱ نظر
  • ۱۰ اسفند ۹۵ ، ۱۴:۲۳
  • صابر راستی کردار

به آدرس ایمیل اصلی یه سایت مربوط به یک سازمان کلان که توی صفحه اولش معرفی کرده، یه ایمیل دو خطی نوشتم و مشکلی رو در سایتشون گزارش کردم پاسخ اومده که ایمیل بازگشت خورده به خاطر این خطای برگشتی از سرورشون:

user is over quota

شاید اصلا کسی اونجا سرورها رو چک نمی‌کنه. شاید عمدا کاری کردن این خطا رو بده. شاید ... هر چی که هست باید بیخیال بشی. چون اونا هم بیخیالند. چون حالا این همه مشکل ریخته تو این مملکت بعد تو چسبیدی به یه ایمیل بیخودی حالا مثلا که چه بشود. اصلا دمت گرم ایمیلت رو هم گرفتیم و دیدیم. خب مشکل رو هم رفع کردیم. خوب شد؟ راحت شدی؟ الان مشکل اقتصاد حل شد؟ الان مشکل مردم حل شد؟ الان مشکل انتخابات حل شد؟ الان مشکل حزب ما حل شد؟ اصلا تو خوبی! برو عزیزم. برو وقت ما رو نگیر. مشت رجب یه چایی بیار!

غر نزدم‌ها! من اهل غر زدن نمی‌شم.

  • ۱ نظر
  • ۰۸ اسفند ۹۵ ، ۰۰:۴۹
  • صابر راستی کردار

چند تا جوون دارن با ماشین‌های لوکسشون ویراژ می‌دن و خب واکنش‌ها:

دستهٔ اول
مردم نون شب ندارن بعد اینا رو ببین...
یک مشت انگل بی‌سواد مرفه بی‌درد...
با پول مفت...
اینا را باید بگیرن بندازن جلوی...
تقصیر گمرکه که اجازه ورود این ماشین‌ها...
نگاش کن طرف خودش دو زار نمی‌ارزه اونوقت ماشین...

دستهٔ دوم
بله دیگه مملکت آقازاده‌هاست...
دو ساله دنبال یه وام ده

  • صابر راستی کردار
تقاطع جمهوری-کارگر نگاه می‌کنم چراغ برای عابر پیاده قرمز است. طبیعتا می‌ایستم. پدری نیز دست دختر خردسالش را گرفته و می‌خواهد عبور کند. کنجکاو می‌شوم می‌بینم پدر علاقه‌ای به صبوری ندارد. چند باری تلاش می‌کند که حرکت کند اما دختر کوچک و شیرین، دست پدر را گرفته و می‌گوید بابا هنوز قرمز است! پدر می‌گوید ببین دخترم ماشین از ما دور است اشکالی ندارد(!) اما دختر همچنان اصرار بر ماندن می‌کند. پدر سرانجام که می‌بیند چاره‌ای ندارد دست و شانه‌اش را به نشانه ناراحتی یا استیصال بالا می‌اندازد و صبر می‌کند. تلاشم برای یافتن نشانی از عقب‌ماندگی یا شیرین‌عقلی یا هر ‌چیزی در آن مرد که مرا بدین رفتار توجیه نماید بیهوده است. نمی‌دانستم دقیقا به چه چیزی باید فکر کنم.
  • صابر راستی کردار
دلم می‌خواهد دریا مرا در آغوش بگیرد

خب چی بگم. اصلا نمی‌دونم. یه مادر به فرزندش چی می‌گه. یه پیرمرد به همسرش. یه بیمار به پرستارش. یه عزادار به عزیزش. اصلا یه درخت به مهمونش. یا نمی‌دونم هر چی. نمی‌دونم. شاید اصلا به حرف نیست. به لبخنده. به ماتمه. به نگفتنه. شاید این یه رازه.

یاد اون آسمان پرستاره شب‌های خدمت افتادم. حس می‌کنم انگار یک دونه ریگ توی یه ساحل شنی هستم.

دلم می‌خواهد دریا مرا در آغوش بگیرد.
می‌خواهم خیس شوم.
بازیچه پرنده کوچک دریایی شوم.
می‌خواهم آفتاب خشک‌ام کند.
باد نوازشم کند.
خرچنگ‌ها برایم رقص غروب کنند.
می‌خواهم میان شن‌ها خوراک صدفی بزرگ شوم.
...

  • صابر راستی کردار
اون همه چیز دارد

خانه‌ای که حیاط ندارد، باغچه ندارد، درخت ندارد، گُِل ندارد، کِرم خاکی ندارد، آواز پرنده ندارد؛ عوض‌اش تلویزیون دارد، رایانه دارد، گوشی دارد، باغچه چیست! اون باغ دارد، مزرعه دارد، طاووس دارد، باران دارد، آفتاب دارد. اون همه چیز دارد!

پ.ن تصویر از باغچه مادر و پدر در تابستان.

  • صابر راستی کردار

بعد از ظهر نمی‌دونم چی شد همینجوری سرمو گذاشتم زمین که خوابم برد. کل خواب کمتر از یک ساعت شد. توی خواب با چند نفر آشنا که اتفاقا با هم آشنا نبودند نشسته بودیم که من به یکی از آشناهام یواشکی گفتم:
- هادی (اسم واقعیش این نیست)! ما همه الان توی خواب من هستیم.
+ چی میگی تو!
- اون آقا رو می‌بینی؟
+‌ آره، خب؟
- اون بنده خدا خیلی وقته فوت کرده. اون اصلا زنده نیست!
+ این که زنده هست؟
نمی‌دونستم چجور بهش بگم. همینجوری داشتیم می‌رفتیم کنار پنجره که یه فکری به ذهنم رسید.

  • صابر راستی کردار
قطار ایرانی و جهان
توی کوپه قطار معمولا کل موضوعات بشری و جهان یک دور بدون وقفه مرور میشه! از نظریه داروین گرفته تا همسران ناصرالدین شاه، انقلاب، سوءمدیریت، معاد، ازدواج، فساد، مهاجرت، حقوق بشر، ویتامین آ و ... هر چیزی که فکرش رو کنی! جالب اینکه از هر موضوعی بدون اینکه متوجه بشی به موضوع جدیدی سوئیچ میشه! نمی‌دونم توی قطارهای خارجی هم می‌تونند مثل ایرانی‌ها در مورد همه چیز نظر بدن؟ :)
  • صابر راستی کردار
تجرد و طلاق

در بحث تجرد و طلاق که امروز در خبری می‌خواندم خب عوامل و دلایل متعددی آمده و چه بسیار محققان و جامعه‌شناسان آن را مورد بررسی و تحلیل قرار داده‌اند. اما موضوعی هست که به نظر این حقیر از نظرها مغفول مانده و در واقع زنگ خطریست بزرگ برای جامعه مذهبی و کهن ایران در همه حوزه‌ها!

دقت کرده‌اید تکیه کلامی بین مردم ما رایج است با این مضمون که جوان هم جوان قدیم! عشق هم عشق‌های قدیم! مرد هم مردهای قدیم! دوستی هم دوستی‌های قدیم! ... خب چه اتفاقی افتاده است؟ چرا این جمله در زمان‌ ما رایج شده؟ مگر چه چیزی تغییر کرده؟ تفاوت بین جوان قدیم و امروز در چیست؟ احتمالا پاسخ های زیادی برای آن دارید.

دو پرسش:
۱. چگونه دو نفر به یکدیگر علاقه‌مند می‌شوند؟ یا به عبارتی دیگر چگونه دو نفر حاضر به ازدواج با یکدیگر می‌شوند؟
۲. چگونه این علاقه پایدار می‌ماند؟

من به شخصه به پاسخی رسیده‌ام (هنوز نه با یقین!) که سعی ‌می‌کنم در ادامه با مختصر مقدمه‌ای عرض کنم:

  • صابر راستی کردار

آدرس ایمیل:
saber.rastikerdar بر روی جی‌میل گوگل
آدرس گیت‌هاب:
github.com/rastikerdar

آخرین نظرات