صابر

چای می‌خورین یا قهوه؟

۹ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «سربازی» ثبت شده است

بخشی از خدمت رو من منتقل شدم به تهران. توی تهران تجربه همکاری با آدمای جدید خیلی لذت بخش بود. یکی از پرسنل نازنین یگان بیش از سایرین مبادی ادب و احترام بود. توی بخش مربوط به کتاب و نشر و این چیزا کار می‌کرد. بعد از کار در راه منزل هم‌مسیر بودیم و سرویسمان یکی بود. یک شب نگهبانی به هم خوردیم و من توفیق پیدا کردم ساعاتی رو در کنارش به گفتگو سپری کنم.

تلویزیون روشن بود که دیدم بعضا از برنامه‌های برخی شبکه‌ها سوال می‌پرسد. گفتم ظاهرا شما علاقه‌ای به شبکه‌های وطنی ندارید که گفت ما اصلا تلویزیون نداریم! تعجب کردم. گفتم چطور؟

  • ۲ نظر
  • ۱۰ اسفند ۹۵ ، ۱۴:۲۳
  • صابر راستی کردار

حادثه بسیار دردآور و غم انگیز بود. اما بگذارید خاطره ای از دوران خدمت (نه آموزشی) برایتان بگویم. آنجا خب بسیار دور و امکاناتش اندک بود. من تجربه سفر به دفعات با اتوبوس، هواپیما و بخشی نیز با قطار به آنجا داشتم. سفر با اتوبوس به معنای واقعی کابوس بود. راه نازیبا و بی اندازه طولانی. البته تا اینجا مشکلی نبود. مشکل بزرگتر اتفاقاتی بود که در طول مسیر رخ می داد. مثلا به سرقت رفتن ساک بزرگ یکی از پرسنل با همه مدارک و وسایلش در بین راه از صندوق! مسیر به گونه ای بود که وقتی کیفت را در صندوق می گذاشتی دیگر باید به خدا می سپردی. در طول مسیر هم افراد زیادی پیاده و سوار می شدند. اما اتفاق اصلی این بود:

  • صابر راستی کردار

ماجراهایی که در پست های گذشته آمد (اگر نخوانده اید توصیه میکنم از ابتدا بخوانید) همگی جزء کوچکی از خدمت بودند. مثلا دو گوشی مرا دزیدند که خیلی اذیتم کرد. بعدها متوجه شدیم چه کسی بوده. به هر روی آن مسائل هر چه قدر هم که زیاد باشند اما قسمت عمده سربازی را لحظاتی تشکیل می داد که یا در محل کار و یا زندگی سپری می کردیم. پس از بازگشت از شهرک، به اتاقی آمدم که تعدادمان کم (۴ نفر) بود. منظور از اتاق همان سوئیتی است که شرحش در پست هتل آمد. شرایط اینجا بهتر از قبلی بود. دوش حمام و آبگرمکنش سالم بود. البته دوش بدون قسمت سری آن! آب باریکی می آمد که خودش نعمت بزرگی بود. چون تقریبا برای همه نوع شرایطی جوابگو بود. در سربازی سطح توقعات از زندگی را باید بسیار پایین آورد چرا که همه چیز در حداقل شرایطش موجود است. ضمنا از همان لحظه تقسیم به دلیل شرایط ویژه یگان ما بحث پایه بوق و بالا در بینمان منتفی شده بود و سعی می کردیم این موضوع در ادامه پررنگ نشود.

  • صابر راستی کردار

در آنجایی که مشغول به خدمت بودیم پوشش گیاهی اندک و زمین و هوای کاملا پاک را از شاخص های مهم آنجا میتوان برشمرد. به دلیل بکر بودن طبیعت، تنوع جانوری اگر چه زیاد نبود اما جالب توجه بود. سوسک های درختی، عنکبوت های گوناگون، رتیل، حشرات پروازی با رنگ های زیبا، عقرب سیاه کوچک، هزارپای بزرگ، مارمولک، مار و ... و البته خب ساس به تعداد بالا! هر چند که تنوع حیوانات بسیار کم بود. بیشتر سگ، گربه، سمور و چندتایی هم گاو به شدت ترسو! اما خوشبختانه این جانوران زیبا به جز ساس مشکلی در زندگی ما ایجاد نمی کردند و نیازی هم به حذف آنها نبود که اتفاقا حیات آنها دلیل یا نشانه ای بر پاک بودن محیط زندگی بود اگر چه بودند افرادی که به سبب گزیدگی راهی بیمارستان می شدند. اما خب از جناب رتیل بزرگ نمی شد گذشت! لااقل ظاهرش خیلی ترسناک بود.

  • صابر راستی کردار

حمام شهرک خیلی عجیب و غریب بود. دو تا پله داغون داشت که میرفتی بالا با یک شیب ناجوری روبرو می شدی که در انتهای حمام به وان و دوش ختم می‌شد. برای استفاده از این حمام باید با اصولش آشنا می بودی. طرز استفاده از دوش و ... مثلا اینکه به هیچ وجه نباید از نقطه آغاز شیب، دمپایی به پا می داشتی! چرا که حتما سر می خردی! یکی از سرباز ها میگفت اینجا همه یک بار تجربه کردن! قرار بوده که تعمیر بشه اما خب بنا به هر دلیلی رها شده بود.
صبحگاه یک روز تعطیل من خوشحال و خندان وسایلم را برداشتم عازم حمام شدم. از بی حواسی پایم فقط اندکی از نقطه آغاز شیب تجاوز کرده بود و البته بـــعـــله دمپایی هم پایم بود. آمدم که کیسه وسایلم رو از میخ آویزان کنم که دیگر هیچ چیز ندیدم.

  • صابر راستی کردار

اندر احوالات یا توصیفات شهرک باید عرض کنم که گلاب به روتون توالت بیرون از خانه بود و باید از کوچه رد میشدی. سرویس بهداشتی به مدد و لطف سربازان عزیز همیشه تمیز بود. دستشان درد نکند. احساس خیلی بهتری داشتم. لباس هایمان را البته در جای دیگری میشستیم. توی دستشویی پر بود از مارمولک که چه عرض کنم اژدها! اندازه هایی که من به عمرم ندیده بودم! بعضا بزرگتر ازکف دست! موقع ورود به مستراح همگی در همان حالی که به نقاط مختلف (360 درجه) دیوار چسبیده بودن خوش آمد میگفتن. در طول استراحت من نیز تکان نمی خوردند و فقط نگاه می کردند! هیچ گاه اونجا احساس تنهایی نمی کردی. چشمان بسیاری مراقبت بودند. موش های اونجا هم که همگی پرورش اندامی بودند. بزرگ! خیلی بزرگ! یک بار مشغول استراحت در مستراح بودم که دیدم از بالای دیوار زل زده به من! حسابی جا خوردم. با یه تکون شدید جا به جا شدم به طوری که اوضاع نزدیک بود از کنترل خارج گردد! ناجوانمردانه بزرگ بود. گفتم آخه چقدر بی حیایید شماها! اه!
درب ورودی سرویس بهداشتی دو تا پله بلند داشت. باید مراقب می بودی که لیز نخوری. یه بار بعد از یک استراحت خوب و آرام (بدون موش و ...) از توالت که اومدم بیرون رو پله دوم بودم که دیدم یه سگ روبه روم ایستاده! شب بود. من هم خشکم زد. چشم تو چشم بودیم. سکوت عجیبی بود. لاکردار تا گفت واق من با ماتحت خوردم زمین! آخ آخ! ... خلاصه آن که او غیب شد و من نیز با پشت درد روانه ی اتاق :(

در پست بعدی با ماجرای حمام شهرک همراه باشید.
  • صابر راستی کردار

بدترین معضل اونجا برای من مشکل کم آبی بود. آب هر چند روز یک بار در یک زمان خاص با اعلام سرباز مربوطه به مخزن ها انتقال می یافت. اگر یادمان میرفت شیر مخزن را باز کنیم دیگر از آب خبری نبود! چی؟ آب شرب؟ زهی خیال باطل! آب مخزن فقط برای شستشو بود. اصلا قابل خوردن نبود. گفته بودند هم که نباید بخورید. آب شرب را یا باید میرفتی با دبه از تانکر (اگر داشت) پر می کردی یا بطری های آب آشامیدنی می خریدی. خوشبختانه بوفه همانجا بود. یک دوره ای توی خدمت آب خیلی کم شد اما خوشبختانه بعدش زیاد شد.

  • صابر راستی کردار

بیش از هزار و چند کیلومتر راه سپری کردیم. خوشبختانه بخش عمده از مسیر را با ماشین شخصی یکی از دوستان که پزشک بود همسفر بودم. نهایتا بعد از یک سفر بسیار طولانی رسیدیم به محل خدمت. چشمتان روز بد نبیند! انگار دنیا بر سرم خراب شد :) اینجا دیگر چجور جاییست! دیگر خبری از اون آسایشگاه و تخت ها و کمد دوره آموزشی نبود. یه سری اتاق که حمام و توالت و آشپزخانه اش یکی است. کنار سینک ظرفشویی سنگ توالت قرار دارد! از کمد هم خبری نیست. اصلا هیچی نیست. کوله پشتیت همه زندگی ات هست. دو تا اتاق کوچولو با ده نفر آدم. هنوز لباسمون در نیامده دستورالعمل یا شیوه نامه زندگی از طرف دوستان به ما ابلاغ شد! به به! اسممون از اون موقع این بود: پایه بوق (اشاره به تازه وارد)! ساعت فلان میری غذا میگیری، بعدش اتاق ها رو تمیز می کنی، ظرفا رو میشوری، توالت رو میشوری و ... باشه مشکلی نیست. بالاخره بخشی از سربازی همینه. اما سختیش به این بود که همه آن پایه بالاها (کسانی که زودتر آمدن اینجا و دستور میدادن) درجه نظامیشون از ما پایین تر بود. سنشون هم کمتر. یاللعجب! بچه به من میگه ظرفمو بشور! زیر پامو تمیز کن! و ...

  • صابر راستی کردار

خب بالاخره نامه اش رسید. از مرکز خبری نیست. کسری هم که در کار نیست. تمام خدمت! اعزام، اول دی! باید کوله بارو جمع کرد رفت یه شهر دیگه. توی آموزشی همه اش رژه بود با ژ۳. خوب بود. آسایشگاه با تخت های دو طبقه اش حقیقتا تنها جایی بود که احساس آرامش می کردیم. شب ها که تب و تاب آموزش فروکش می کرد می خزیدیم توی آسایشگاه شروع می کردیم به تعریف و بازی و شوخی و نمایش و ... هر کدام از بچه ها خودشون یه دنیا بودند. واقعا به وجود چنین هموطنانی افتخار می کنم. لهجه ها، فرهنگ ها، رشته های گوناگون و ... یکیشون خیلی به تاریخ علاقه مند بود. همیشه دوست داشتم کنارش بنشینم تا برام حرف بزنه. بهش میگفتم فقط صحبت کن. از شنیدن حرفات لذت می برم. موقع ناهار با یکی از بچه های تپل خیلی دوست داشتنی پایه بودم می ذاشتیم آخرش می رفتیم. به دو دلیل. یک از صف خبری نباشه. دو بیشتر بزنیم به شکم :)

  • صابر راستی کردار

آدرس ایمیل:
saber.rastikerdar بر روی جی‌میل گوگل
آدرس گیت‌هاب:
github.com/rastikerdar

آخرین نظرات
زرگر بغدادی اثر کمال‌الملک