صابر

چای می‌خورین یا قهوه؟

داستان سربازی - شب‌های شیرین

جمعه, ۳۰ بهمن ۱۳۹۴، ۰۵:۲۶ ق.ظ

ماجراهایی که در پست های گذشته آمد (اگر نخوانده اید توصیه میکنم از ابتدا بخوانید) همگی جزء کوچکی از خدمت بودند. مثلا دو گوشی مرا دزیدند که خیلی اذیتم کرد. بعدها متوجه شدیم چه کسی بوده. به هر روی آن مسائل هر چه قدر هم که زیاد باشند اما قسمت عمده سربازی را لحظاتی تشکیل می داد که یا در محل کار و یا زندگی سپری می کردیم. پس از بازگشت از شهرک، به اتاقی آمدم که تعدادمان کم (۴ نفر) بود. منظور از اتاق همان سوئیتی است که شرحش در پست هتل آمد. شرایط اینجا بهتر از قبلی بود. دوش حمام و آبگرمکنش سالم بود. البته دوش بدون قسمت سری آن! آب باریکی می آمد که خودش نعمت بزرگی بود. چون تقریبا برای همه نوع شرایطی جوابگو بود. در سربازی سطح توقعات از زندگی را باید بسیار پایین آورد چرا که همه چیز در حداقل شرایطش موجود است. ضمنا از همان لحظه تقسیم به دلیل شرایط ویژه یگان ما بحث پایه بوق و بالا در بینمان منتفی شده بود و سعی می کردیم این موضوع در ادامه پررنگ نشود.

شب که میشد تقریبا همگی بچه های اتاق دور هم جمع می شدیم. علاوه بر این بسیاری از شب‌ها بنا به شرایط یا موقعیت، تعداد دیگری از دوستانمان از اتاق های دیگر نیز به جمع ما ملحق می شدند. جالب آنکه در این جمع به لحاظ سیاسی یا فرهنگی ممکن بود افکار دوستان در تضاد کامل با یکدیگر باشد اما خوب می دانستیم که باید تا می توانیم از مسائل تنش زا دوری کنیم. ساعت ها به بحث و گفت و گو و شوخی چه به صورت جمعی و چه دو به دو می گذشت. از بحث های فلسفی، اجتماعی، علمی و دانشگاهی گرفته تا خاطرات و مسائل زمان کار در یگان ها و ... هوای یکدیگر را داشتیم. محال بود چیزی کم داشته باشیم و از اتاق های دیگر نگیریم یا آنها بخواهند و ما ندهیم. تقریبا هر شب بده و بستان اقلام داشتیم. پیک نیک. نون. پنیر. نمک. فندک. کابل. شارژر. گوشی و ... رفت و آمد زیاد بود. حسابی شلوغ :) برخی شب ها از اتاق دیگری می امدند پیش ما می خوابیدند. خلاصه آنقدر سطح تعامل بالا بود که احساس می کردیم یک خانواده بزرگ هستیم. بماند که سر کار هم هوای همدیگر رو داشتیم. حتی یک بار هم دعوایمان نشد.

هر شب یک حرکت تازه می دیدی. مثلا روی شام حساس بودیم. سعی می کردیم یه چیز متفاوت درست کنیم. غذایی که بهمون می دادند (اصلا جالب نبود) کلا با چاشنی ها و مخلفات فراوون به شکل جدیدی درش می آوردیم تا هم خوشمزه بشه هم زیاد. هر ایده ای به ذهنمان می رسید پیاده می کردیم. یکی از بچه ها مقداری فلفل سبز بسیار تندی آورده بود که من و اون تصمیم گرفتیم غذای اون شب رو بترکونیم! مهمون هم داشتیم. خلاصه بیچاره هر کی دو لقمه می خورد میگفت سیر شدم. من و رفقیم خوشحال همشو خوردیم که البته دریایی هم اشک ریختیم! :) بیچاره ها رفتن اتاق خودشون شام بخورن. برخی شب اونها هم شام می آوردن. فضای کاملا صمیمی.

شب هایی که مهمون نداشتیم اوضاع کمی متفاوت بود. شوخی ها و خنده ها بیشتر می شد. هر شب یک نوع بساط خوردنی دور همی جور بود. مثلا تخمه، آجیل، میوه، هله هوله و هر چی که دستمون میرسید میخوردیم! یکی از بچه ها به مقدار خیلی زیادی پسته و قووتو درجه یک می آورد! آنقدر دوست داشتم (به ویژه قووتو) که در خوردنشان زیاده روی می کردم. هر دوش محصول خودشان بود.

هیچ گونه حساب و کتاب مالی نداشتیم. هر کی هر چی می خرید با هم می خوردیم. گویی جیب هامون مشترک بود. بماند سفرها و خریدهای شهریمون که اونهم خیلی خوش می گذشت. فروشگاه ها یا رستوران هایی که می رفتیم و ...

توی اتاق ۳ تا ستوان بودیم و یک سرباز. اما نه سرباز معمولی. بلکه همسن خودمون! خیلی دوسش داشتیم. توی اتاق بحث درجه و اینا کلا منتفی بود. آنقدر شیرین و بامزه و شیطون و شوخ طبع بود که وقتی قرار شد منتقل بشه شهرک کلی غصه خوردیم. هر چه زور زدیم منتفی کنیم نشد. حتی بعد از رفتنش به نظرمان یه کم اتاق دلگیر شده بود. آخه اون حسابی سطح توقعمون رو بالا برده بود. محال بود حرکتی از تو ببیند و به شیوه طنزش تکرار نکند. هر شب تعامل و شوخی های او و دیگر دوستمون یک نمایش کاملا کمدی خنده دار برایمان رقم میزد. این دو توی یگان هم با هم بودند. شب ها به ناچار با دل درد از خنده می خوابیدم!

برخی شب ها سعی می کردیم نیم تا یک ساعت یک نوع فعالیت مناسب بدنی داشته بشیم که غالبا به دویدن در مسیر جاده عشق می گذشت. مسیری آسفالته و تاریک که دو طرفش خاکی همراه با پوششی گیاهی بود و به یکی از یگان ها منتهی میشد. جاده عشق زیبایی و روشنایی اش را مدیون آسمان پرستاره و ماه درخشان همراه با سکوتی متین بود که تو را بیش از هر زمان به خودت نزدیک می ساخت. گاها صدای پارس سگ های وحشی در حال رد شدن در دور دست نیز شنیده میشد.

شب های شیرینی بود.

در ادامه با پست کار در یگان همراه باشید.

  • صابر راستی کردار

سربازی

نظرات (۸)

خیلی خوب مینویسید، ادامه بدید
میخونیم صابر جان بنویس خوب مینویسی، من که جذب شدم کلی!
  • محمداعظم رحمانپور
  • نوشته هات خیلی جالبه، خاطرات سربازی رو پشت سر هم خوندم.
    ادامه بده :)
    پاسخ:
    سالهاست که از آن دوران می گذرد. باید تلاش کنم تا خاطرات رو به درستی مرور کنم :)
  • فواد انصاری
  • جالب بود رفیق من هم یاد سربازی خودم افتادم که البته توی مرز ترکیه بود - 86 تموم شد.
    فضای صمیمی سربازی همونطور که خودت تعریف کردی چیزیه که باید تا آخر عمر حسرتش روی دل آدم بمونه رفاقت رو میشه تجربه کرد ولی چون در زندگی شخصی مسایل مالی و کاری و ... آلوده زندگی میشه رفاقت هم طعم اون رفاقت خالص و بی ریا رو نداره . 
    پاسخ:
    متاسفانه دقیقا همینطوره که می فرمایید.
    من موندم بخندم یا به حال خودم گریه کنم. آخه هنوز قسمت ما نشده (در انتظاریم d:)
    پاسخ:
    من که خندیدم و بهم خوش گذشت. شاید شرایطی که ما گذراندیم برای خیلی ها وحشتناک و غیر قابل تحمل و برای برخی معمولی باشد اما من خندیدم و لذت بردم. مهمترین عاملش، هم‌خدمتی های خوب بود. بهترین دلخوشی در مدت خدمت، دوستان خوب هست. بچه هایی داشتیم اونجا که اغلب دپرس و غمگین بودند. دائما سیگار می کشیدند. احساس می کردند آمدند جهنم. طبیعتا کنار هم که می نشستند از ناملایمات می گفتند. اما جمع ما خوب بود. جمع برخی اتاق های دیگه هم خوب بود. شاد بودیم. برنامه ریزی می کردیم مرخصی شهری بگیریم بریم خرید و رستوران و حتی اقلام آشپزی برای شب های بعدمون. برخی بچه ها اهل مطالعه بودند میرفتند کتابخونه. یا برای ارشد می خوندند. برخی اهل ورزش و بدنسازی و شنا و ... اینو هم بگم خوشبختانه یگان ما به نسبت بقیه کارش بیشتر بود. طبیعتا سرمون گرم میشد و ماجراها و اتفاقات متنوع و زیادی داشتیم. و باز هم خوشبختانه اونجا خبری از کامپیوتر و اینترنت و تلگرام و ... نبود. البته اشاره کنم که خدمت برای سرباز صفر (دیپلم) راحت نیست و باید تحمل و صبوریش رو دو چندان کنه. چون می دیدم بهشون سخت می گذره.
    سلام
    خاطرات رو پشت سر هم خوندم . فکر نمی کردم سربازی اینقدر سخت باشه ! 
    خدا رو شکر که تموم شده و الان حتی تلخی هاش هم شیرین به نظر میاد!
    سال خوبی داشته باشین
    پاسخ:
    سلام
    متشکرم
    سخت یا تلخ که نمیشه گفت. برای من که هم مفید بود هم جالب. مثلا یک فایده اش این بود که به برخی از ویژگی های مهم بدی که داشتم و از آن ها غافل بودم پی بردم. چه در حوزه فردی و چه اجتماعی. اگر چه دوست می داشتم در این مورد هم مطلبی بنویسم اما خب کیه که حاضر بشه از خودش بد بگه :) منصرف شدم.
    سلام
    خیلی جالب بود؛ ادامه بدید من هم دنبال می کنم.
    موفق و مؤید باشید
    برای ما که هنوز نرفتیم هم اون فضا تجسم شد. خیلی خوب بودن، مرسی :)

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    تجدید کد امنیتی

    آدرس ایمیل:
    saber.rastikerdar بر روی جی‌میل گوگل
    آدرس گیت‌هاب:
    github.com/rastikerdar

    آخرین نظرات