صابر

چای می‌خورین یا قهوه؟

داستان سربازی - راز بقا

جمعه, ۳۰ بهمن ۱۳۹۴، ۰۱:۳۱ ق.ظ

در آنجایی که مشغول به خدمت بودیم پوشش گیاهی اندک و زمین و هوای کاملا پاک را از شاخص های مهم آنجا میتوان برشمرد. به دلیل بکر بودن طبیعت، تنوع جانوری اگر چه زیاد نبود اما جالب توجه بود. سوسک های درختی، عنکبوت های گوناگون، رتیل، حشرات پروازی با رنگ های زیبا، عقرب سیاه کوچک، هزارپای بزرگ، مارمولک، مار و ... و البته خب ساس به تعداد بالا! هر چند که تنوع حیوانات بسیار کم بود. بیشتر سگ، گربه، سمور و چندتایی هم گاو به شدت ترسو! اما خوشبختانه این جانوران زیبا به جز ساس مشکلی در زندگی ما ایجاد نمی کردند و نیازی هم به حذف آنها نبود که اتفاقا حیات آنها دلیل یا نشانه ای بر پاک بودن محیط زندگی بود اگر چه بودند افرادی که به سبب گزیدگی راهی بیمارستان می شدند. اما خب از جناب رتیل بزرگ نمی شد گذشت! لااقل ظاهرش خیلی ترسناک بود.

بعد از بازگشتن از شهرک به محل سابق اسکان در طول خدمت، در همان جا مکانی نیز پس از زمان اداری به ساعات محدود به صورت روزانه به من سپرده شد که مثلا این جا را هم چند ساعتی باز بگذار و خدماتی را عرضه کن. خب تقریبا تمامی اوقات، مشتری یا خدمت گیرنده ای وجود نداشت. من نیز بیشتر مواقع در پیچ بودم اما سعی می کردم در زمان حضور سرم را به چیزی (کتاب یا گوشی یا طبیعت) گرم کنم. به دلیل موقعیت آنجا ورود جانوران گوناگون به محل یا اتاق امری رایج بود. در واقع مشتریان اصلی من اینها بود. هر زمان که در را باز می کردم علاوه بر تعدادی اجساد بر روی زمین تعدادی نیز مشغول پرسه زدن در هوا و زمین بودند. دوست عنکبوت کوچکی هم داشتم در گوشه پنجره که اندوخته غذایی فراوانی داشت و حشرات مختلفی بعضا بزگتر از خودش را در تارهایش به دام می انداخت. من نیز سعی می کردم براین اندوخته بیفزایم چون حقیقتا دیدن مراحل بسته بندی لذت بخش و سرگرم کننده بود تا اینکه آن روز فرا رسید. رتیلی درشت اندام وارد حوزه استحفاظی ما شد. حقیقتش کمی از نزدیک شدن بهش واهمه داشتم. سنگی درشت تر از خود رتیل برداشتم و به صورت بولینگ قل دادم به طرفش. رتیل بیچاره بین سنگ و دیوار جان باخت و پایاهایش تقریبا در هم فرو رفت. رتیل را که برداشتم فکر احمقانه ای به سرم زد. تصمیم گرفتم آن را پیش عنکوب پنجره بگذارم شاید به چشم غذا نیز ببیند. رتیل از عنکبوت و کل تارش بزرگ‌تر بود :) به محض قرار دادن آن در نزدیکی اش، عنکبوت شاداب ما با یک حرکت کوچک ثابت شد. کنجکاو شدم. با تکه چوبی کوچک اندکی او را تکان دادم شاید ذره ای تکان می خورد. به نظر آمد ترسیده. مدتی نشستم و هیچ! رفتم دوری زدم و برگشتم دیدم باز هم هیچ. رهایش کردم و فردایش آمدم باز هیچ. چند روزی گذشت و هیچ. روز آخر نیز با تکه چوبی تکانش دیدم بلی متاسفانه عنکبوت جان باخته است. نتیجه گیری با خودتان!

خاطره تلخ دیگری هم از طبیعت یادم آمد که شاید به فرصت مناسبش بنویسم.

مبارزه ما و ساس فرآیندی مستمر بود. ساس تنها خون می خواهد. مهمترین دوره فعالیت اینها در اوج گرمای سال می باشد. هر چه هوا خنک تر می شود تعداد آنها نیز کمتر تا جایی که کلا محو و دوباره با آغاز فصل گرما پدیدار می شوند. عمده فعالیت آنها در تاریکی و به هنگام خواب ما بود. زیاد هم محسوس نبودند. به ندرت میشد راه رفتن آنها بر روی دست یا پا را حس کرد اما صورت و گوش و چشم و ... طبیعتا واکنش فرد را به دنبال داشت. صبح که بیدار می شدیم ملحفه ما در جاهای مختلف آغشته به رد خون بود به ویژه اگر له شده بودند. سمپاشی عمومی و شخصی کار روتینمان شده بود. رنگشان قرمز و قهوه ای بود. یک روز در هنگام سمپاشی چیزی نظر یکی از بچه های اتاق را جلب کرد. احساس می کرد پشتی چسبیده به دیوار حالت طبیعی ندارد. وقتی به اطراف پشتی دقت کردیم متوجه شدیم انبوهی از ساسها دور تا دور پشتی را فرا گرفته اند و به دلیل همرنگی آنها با پشتی از چشم ما پنهان مانده بودند. انبوه به معنای واقعی کلمه. اولش جا خوردیم اما خب بعدش خوشحال بودیم که همگی را نابود کردیم و از شر عمده آنها خلاص شدیم.


چند تایی هم گاو رنگارنگ بودند که برای نوشیدن آب رها شده از تانکر نزدیک محل ما می آمدند و یک لیدر همیشه جلویشان حرکت می کرد. نکته جالب اینکه به طرز عجیبی ترسو بودند. به گونه ای که تا چشم لیدر به من می‌افتاد که دارم نگاهش می کنم با چنان سرعتی فرار می کرد که انگار جن اعظم دیده! پیش خودم می گفتم الان داره میگه جیمی! جک! پیتر! سلما! ... داره نگاهمون می کنه! فقط بدویین! جالب اینکه دوباره چند دقیقه بعد بر می گشتند و باز چشمشون به من می افتاد و دوباره الفرار! حقا که گاو بودند!


به طور کلی جانوران بخشی از زندگیمان بودند :)


در پست بعدی با عنوان شب های شیرین همراه باشید.

  • صابر راستی کردار

سربازی

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی
آخرین نظرات