صابر

چای می‌خورین یا قهوه؟

داستان سربازی - هتل

پنجشنبه, ۲۹ بهمن ۱۳۹۴، ۰۵:۱۴ ق.ظ

بیش از هزار و چند کیلومتر راه سپری کردیم. خوشبختانه بخش عمده از مسیر را با ماشین شخصی یکی از دوستان که پزشک بود همسفر بودم. نهایتا بعد از یک سفر بسیار طولانی رسیدیم به محل خدمت. چشمتان روز بد نبیند! انگار دنیا بر سرم خراب شد :) اینجا دیگر چجور جاییست! دیگر خبری از اون آسایشگاه و تخت ها و کمد دوره آموزشی نبود. یه سری اتاق که حمام و توالت و آشپزخانه اش یکی است. کنار سینک ظرفشویی سنگ توالت قرار دارد! از کمد هم خبری نیست. اصلا هیچی نیست. کوله پشتیت همه زندگی ات هست. دو تا اتاق کوچولو با ده نفر آدم. هنوز لباسمون در نیامده دستورالعمل یا شیوه نامه زندگی از طرف دوستان به ما ابلاغ شد! به به! اسممون از اون موقع این بود: پایه بوق (اشاره به تازه وارد)! ساعت فلان میری غذا میگیری، بعدش اتاق ها رو تمیز می کنی، ظرفا رو میشوری، توالت رو میشوری و ... باشه مشکلی نیست. بالاخره بخشی از سربازی همینه. اما سختیش به این بود که همه آن پایه بالاها (کسانی که زودتر آمدن اینجا و دستور میدادن) درجه نظامیشون از ما پایین تر بود. سنشون هم کمتر. یاللعجب! بچه به من میگه ظرفمو بشور! زیر پامو تمیز کن! و ...

خلاصه مجبور بودیم بپذیریم. من هیچ مقاومتی نکردم. این ها برایم قابل تحمل بود. اینکه سوسک از سر و کولمون بالا میرفت هم قابل تحمل بود. اما هیچ چیز برای من بدتر از زمان خواب نبود. توی یک اتاق کوچک پایه بوقها جمع شده بودیم. ساک‌ها و یخچال هم بخش قابل توجهی از فضای اتاق رو اشغال کرده اند. از این رو موقع خواب چسبیده بودیم به هم. جوری تنظیم کرده بودیم که جای همه بشه. خب باز هم مشکلی نبود! کابوس قضیه، اجرای سمفونی (خررر و پففف) توسط دوستان عزیز به هنگام خواب بود! چند تا از سروران به طرز فجیعی بلند می نواختند! من اصلا مونده بودم توی این موتورخونه چجوری آدم خوابش می بره! یک شب احساس کردم دیگر نمی تونم تحمل کنم پتو را برداشتم رفتم بیرون روی یکی از صندلی ها دراز بکشم. همین که سرمو گذاشتم صدای عجیبی آمد. نگاه کردم یک سگ در فاصله چند متری داره نگام میکنه! یا خدا! این جا کجاست. خلاصه ردش کردم. پشتش چند تا دیگه هم رد شدن!! یه کم که خوابم برد صدای جیغ گربه از کنارم رد شد! نگاه کردم دیدم سگ ها دنبالشن! خدایا من چه کنم. دیدم نمیشه برگشتم به جهنم اتاق. آخه سگ های وحشی اونجا زیاد بود. وقتی گله ای رد میشدند وحشتناک سر و صدا می کردند. زلزله میشد! فرداش به من گفتند بیرون نخواب. خطرناکه! به خاطر سگ؟ نه اصلا! به خاطر عقرب و رتیل و مار و هزار پا و ... بـــعـــله اونجا پر بود از این چیزا. تقریبا میشد هر روز یکی از اینها را دید.


در پست بعدی با ادامه ماجرا همراه باشید.

  • صابر راستی کردار

سربازی

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی

آدرس ایمیل:
saber.rastikerdar بر روی جی‌میل گوگل
آدرس گیت‌هاب:
github.com/rastikerdar

آخرین نظرات
زرگر بغدادی اثر کمال‌الملک