صابر

چای می‌خورین یا قهوه؟

داستان سربازی - سرویس بهداشتی شهرک

پنجشنبه, ۲۹ بهمن ۱۳۹۴، ۰۵:۲۱ ق.ظ

اندر احوالات یا توصیفات شهرک باید عرض کنم که گلاب به روتون توالت بیرون از خانه بود و باید از کوچه رد میشدی. سرویس بهداشتی به مدد و لطف سربازان عزیز همیشه تمیز بود. دستشان درد نکند. احساس خیلی بهتری داشتم. لباس هایمان را البته در جای دیگری میشستیم. توی دستشویی پر بود از مارمولک که چه عرض کنم اژدها! اندازه هایی که من به عمرم ندیده بودم! بعضا بزرگتر ازکف دست! موقع ورود به مستراح همگی در همان حالی که به نقاط مختلف (360 درجه) دیوار چسبیده بودن خوش آمد میگفتن. در طول استراحت من نیز تکان نمی خوردند و فقط نگاه می کردند! هیچ گاه اونجا احساس تنهایی نمی کردی. چشمان بسیاری مراقبت بودند. موش های اونجا هم که همگی پرورش اندامی بودند. بزرگ! خیلی بزرگ! یک بار مشغول استراحت در مستراح بودم که دیدم از بالای دیوار زل زده به من! حسابی جا خوردم. با یه تکون شدید جا به جا شدم به طوری که اوضاع نزدیک بود از کنترل خارج گردد! ناجوانمردانه بزرگ بود. گفتم آخه چقدر بی حیایید شماها! اه!
درب ورودی سرویس بهداشتی دو تا پله بلند داشت. باید مراقب می بودی که لیز نخوری. یه بار بعد از یک استراحت خوب و آرام (بدون موش و ...) از توالت که اومدم بیرون رو پله دوم بودم که دیدم یه سگ روبه روم ایستاده! شب بود. من هم خشکم زد. چشم تو چشم بودیم. سکوت عجیبی بود. لاکردار تا گفت واق من با ماتحت خوردم زمین! آخ آخ! ... خلاصه آن که او غیب شد و من نیز با پشت درد روانه ی اتاق :(

در پست بعدی با ماجرای حمام شهرک همراه باشید.
  • صابر راستی کردار

سربازی

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی

آدرس ایمیل:
saber.rastikerdar بر روی جی‌میل گوگل
آدرس گیت‌هاب:
github.com/rastikerdar

آخرین نظرات
زرگر بغدادی اثر کمال‌الملک