صابر

چای می‌خورین یا قهوه؟

داستان سربازی - حمام هتل

پنجشنبه, ۲۹ بهمن ۱۳۹۴، ۰۵:۱۹ ق.ظ

بدترین معضل اونجا برای من مشکل کم آبی بود. آب هر چند روز یک بار در یک زمان خاص با اعلام سرباز مربوطه به مخزن ها انتقال می یافت. اگر یادمان میرفت شیر مخزن را باز کنیم دیگر از آب خبری نبود! چی؟ آب شرب؟ زهی خیال باطل! آب مخزن فقط برای شستشو بود. اصلا قابل خوردن نبود. گفته بودند هم که نباید بخورید. آب شرب را یا باید میرفتی با دبه از تانکر (اگر داشت) پر می کردی یا بطری های آب آشامیدنی می خریدی. خوشبختانه بوفه همانجا بود. یک دوره ای توی خدمت آب خیلی کم شد اما خوشبختانه بعدش زیاد شد.

توی همون سرویس وحشتناک باید دوش می گرفتم. دوش! چی هست؟! خبری از شیر و دوش نیست! پس چجوری حمام کنم؟ با سطل و پارچ و کاسه. عجب! پایه بالاها برخیشون توی یگانهاشون دوش حمام داشتند. اما خب دوش اینجا خراب بود. آبگرمکنش هم ظاهرا ماه هاست که خرابه. پرسیدم خب باید چه کار کنم؟ گفتن این سطل بزرگ رو میبینی؟ آره. اون دبه ۲۰ لیتری هم میبینی؟ آره. میری از تانکر آب بیرون آب پر می کنی میاری میریزی توی این سطل. من هم چند نوبت پر کردم آوردم. گفتم خب حالا چه کنم؟ گفتن حالا ببین نبوغ بچه ها چه معجزه ای می کنه! یک چیزی ساخته بودند دو سرش دو تا قاشق غذا خوری بود با دو تا سیم بلند. سیم ها رو توی پریز برق می زنی اون وسیله عجیب و غریب هم توی آب. بلی دقیقا قاشق بود! این بعد از نیم ساعت گرم می کنه. وصل کردم نشستم تا گرم شه. بی لباس بودم. دست زدم دیدم بدنه سطل یه خورده گرم شده. یک سیمش رو از پریز کشیدم دستمو کردم توی آب. یا خدا! آقا مگه ول می کرد! نگو که باید هر دو سیم رو میکشیدم یا لااقل سیم فاز رو! نشستم کف سرویس. بدنم به شدت می لرزید. دست و کتفم اولش بی حس بود بعد خیلی درد میکرد. اولش فکر می کردم مُردم! چند دقیقه ای نشستم. بالاخره یواش یواش بلند شدم. همه بندم میلرزید! پاهام بیشتر! سیم رو کشیدم. بالاخره با پارچ و کاسه حمام کردم. از اون به بعد به اون پایه بالاییه می گفتم قربونت خودت گرمش کن.

حدودا ۲۰ روزی به همین منوال سپری شد تا اینکه تقسیم شدیم در یگان ها. حالا اتاق جدیدی داشتیم. تعداد نفرات کم بود و تخت خواب داشت. ابتدای خدمت را به مدت دو ماه در شهرکی سپری کردم که پرسنل کادر با خانواده هایشان در آنجا سکونت داشتند. خانه ها همگی چوبی، قدیمی و پوسیده به سال ساخت قبل از انقلاب بودند. جانور کمتر بود اما سگ زیاد بود. ساعت شش و نیم صبح باید دفتر حضور در یگان را امضا می کردیم. سرویس هایی بود که سر ساعت مشخص میبردن منطقه. دیر میرسیدی سرویس میشدی!


در پست بعدی با ماجرای سرویس بهداشتی شهرک همراه باشید.

  • صابر راستی کردار

سربازی

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی

آدرس ایمیل:
saber.rastikerdar بر روی جی‌میل گوگل
آدرس گیت‌هاب:
github.com/rastikerdar

آخرین نظرات
زرگر بغدادی اثر کمال‌الملک