صابر

چای می‌خورین یا قهوه؟

داستان سربازی - حمام شهرک

پنجشنبه, ۲۹ بهمن ۱۳۹۴، ۰۵:۲۴ ق.ظ

حمام شهرک خیلی عجیب و غریب بود. دو تا پله داغون داشت که میرفتی بالا با یک شیب ناجوری روبرو می شدی که در انتهای حمام به وان و دوش ختم می‌شد. برای استفاده از این حمام باید با اصولش آشنا می بودی. طرز استفاده از دوش و ... مثلا اینکه به هیچ وجه نباید از نقطه آغاز شیب، دمپایی به پا می داشتی! چرا که حتما سر می خردی! یکی از سرباز ها میگفت اینجا همه یک بار تجربه کردن! قرار بوده که تعمیر بشه اما خب بنا به هر دلیلی رها شده بود.
صبحگاه یک روز تعطیل من خوشحال و خندان وسایلم را برداشتم عازم حمام شدم. از بی حواسی پایم فقط اندکی از نقطه آغاز شیب تجاوز کرده بود و البته بـــعـــله دمپایی هم پایم بود. آمدم که کیسه وسایلم رو از میخ آویزان کنم که دیگر هیچ چیز ندیدم.

زمانی که بیدار شدم یه تصویر تار می دیدم. نمی دونستم کجام. سرم به شدت درد می کرد. یه کم بلند شدم دیدم روی زمین و وان قرمز شده. کم کم داشت یادم میومد که کجا بودم. دو زاریم افتاد که خوردم زمین. صورتم رو که بلند کردم احساس می کردم استخوان گونه ام (پایین چشمم) آسیب دیده. هی دست میزدم میگفتم خدا کنه نشکسته باشه. چند بار فشار دادم دیدم خوشبختانه سالمه. با خودم میگفتم خب به خیر گذشت. کتفم هم دردم می کرد. گفتم خدایا چرا اینجا قرمزه. لباسام تنم بود. آیینه روی زمین رو برداشتم دیدم یا خدا این ابرو من چرا اینجوریه؟ دو قسمت شده بود! وسطش سفید. دست که زدم تازه فهمیدم شکافته.

هنوز همه چیز تیره تار بود. به هیچ وجه نمی تونستم بلند بشم. سینه خیز خودمو رسوندم دم در. حالم بد بود. هر کاری می کردم نمی تونستم داد بزنم. صدا تعطیل! همینجوری درازکش/نشسته منتظر شدم کسی از توی راهرو رد شه منو ببینه. بالاخره یکی از بچه ها رد شد منو که دید داد و فریاد که راستی چه شده و بچه ها... چهار دست و پای ما رو گرفتن انداختن تو ماشین بردن بیمارستان منطقه. ضربه ای که به سرم وارده شده بود تعادلم رو گرفته بود. توی بیمارستان منطقه گفتن خیر اینجا کاریش نمیشه کرد با یه آمبولانس رفتیم بیمارستان شهر اونجا هم اولش گفتن برایت بخیه میزنیم برو تهران عمل زیبایی کن. اما پیشنهاد دادن صبر کنم یکی از دکترها بیاد نظرشو بگه که خوشبختانه موافقت کرد به شکل مناسبی توی اتاق عمل با بیهوشی درمانش کنه. خوشبختانه آخر شب نوبتم شد و عمل انجام شد و بعد از یک شب بستری مرخص شدم. توی تمام این مدت دوستم کنارم بود. خدا خیرش بده. خدمات بیمارستان و پرستار و دکتر هم عالی بود. دست همگیشان درد نکنه.

توی بیمارستان چیزهای زیادی دیدم. بیمارانی که مشکل من در مقابل آنها شوخی بود. واقعا باید قدر سلامتی رو دونست.
خلاصه تا اینجا دو بار توی دو حمام مختلف از مرگ گذشتیم!


در پست بعدی با مستند راز بقا در منطقه (اشاره به جانوران) همراه باشید.

  • صابر راستی کردار

سربازی

نظرات (۱)

  • ارش دامن افشان
  • سلام خدمت شما !
    امروز به صورت اتفاقی داشتم یک ادمین رو چک میکردم که اسم صابر راستی کردار توی یک عنوان بود و مشتاق شدم ببینم کی هستند و چه شده که اسمشون توی تیتر هستش.
    که فهمیدم یکی از طراحان فونت هستند که به صورت آزاد کارهاشون رو اجرا میکنند.
    آقای کردار واقعا ممنونم بابت طراحی فونت هاتون و مطمئن باشید وبلاگتون رو دنبال خواهم کرد و از فونت هاتون در پروزه های UI خودم استفاده خواهم کرد.

    موفق باشید 
    پاسخ:
    سلام
    خواهش می کنم. امیدوارم فونت ها برایتان مفید واقع شوند. اشاره کنم که قلم ها در حال توسعه می باشند و نسخه های اصلاح شده آن ها به مرور منتشر خواهد گردید.

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    تجدید کد امنیتی

    آدرس ایمیل:
    saber.rastikerdar بر روی جی‌میل گوگل
    آدرس گیت‌هاب:
    github.com/rastikerdar

    آخرین نظرات