صابر

چای می‌خورین یا قهوه؟

داستان سربازی - آموزشی

پنجشنبه, ۲۹ بهمن ۱۳۹۴، ۰۴:۵۷ ق.ظ

خب بالاخره نامه اش رسید. از مرکز خبری نیست. کسری هم که در کار نیست. تمام خدمت! اعزام، اول دی! باید کوله بارو جمع کرد رفت یه شهر دیگه. توی آموزشی همه اش رژه بود با ژ۳. خوب بود. آسایشگاه با تخت های دو طبقه اش حقیقتا تنها جایی بود که احساس آرامش می کردیم. شب ها که تب و تاب آموزش فروکش می کرد می خزیدیم توی آسایشگاه شروع می کردیم به تعریف و بازی و شوخی و نمایش و ... هر کدام از بچه ها خودشون یه دنیا بودند. واقعا به وجود چنین هموطنانی افتخار می کنم. لهجه ها، فرهنگ ها، رشته های گوناگون و ... یکیشون خیلی به تاریخ علاقه مند بود. همیشه دوست داشتم کنارش بنشینم تا برام حرف بزنه. بهش میگفتم فقط صحبت کن. از شنیدن حرفات لذت می برم. موقع ناهار با یکی از بچه های تپل خیلی دوست داشتنی پایه بودم می ذاشتیم آخرش می رفتیم. به دو دلیل. یک از صف خبری نباشه. دو بیشتر بزنیم به شکم :)

توی آسایشگاه های دیگه هم رفیق زیاد بود. یکی از بچه های زرتشتی نازنینِ خیلی با مرام همیشه احوالمو می پرسید. توی مرخصی ها حتما حواسش به من بود که برام ماشین بگیره. چه آدم های خوبی توی آموزشی بودند.


زمستان بود. توی آسایشگاه تقریبا همه به شکل خیلی سختی مریض شدند. من هم مریض شدم و دو هفته به طرز فجیعی افتادم. اونجا دیگه از خواب خوش و فضای گرم خونه و مراقبت پدر و مادر و شیر داغ و سوپ و ... خبری نیست! تنهای تنها هستی. غش، استفراغ، بی حالی و ... از ثمرات این ویروس تو آسایشگاه بود. بهداری هم حسابی شلوغ بود. بزرگترین مشکل من این بود که بیش از یک هفته صدا نداشتم چون گلویم وحشتناک عفونت کرده بود. هیچ صدایی از حنجره ام بیرون نمی آمد. حتی فکر می کردم که برای همیشه بی صدا شدم. توی اون مریضی، صبح که زمان بیداری میشد من دلم می خواست فقط نیم ساعت دیگه بخوابم. بدنم شدیدا درد می کرد. سرم گیج میرفت و چشمام تار میدید. بدترین مرحله سرویس بهداشتی بود. چه شب قبل از خواب و چه صبح. کابوس بزرگتر این بود که نصف شب مجبور شی بلند بشی! دلیلش این بود که سرویس بیرون از آسایشگاه بود و من باید بعد از کلی لباس پوشیدن (جوراب و شلوار و شال و کلاه و کاپشن و ...) مسافتی رو طی می کردم تا به سرویس برسم. وای از اینکه بارون و باد میومد. توی سرویس باز کردن شیر آب خودش کابوسی بود. آب باریکه ای که ارمغانش سرما بود! آب ســرد! حمام را دیگر چه بگویم! آن سوی سرویس بهداشتی. چند تا شیر و دوش پوسیده. درهای خراب. باد عزیز که با اشتیاق فراوان در ساختمانش می پیچید! شبها خب غالبا شلوغ بود و چهچهه آواز بچه ها بلند! اما خوشبختانه زود (حداکثر ۱۰ دقیقه) نوبتت میشد. یادمه یکی از دوش ها خالی بود و من با سرعت پریدم تو! نپرسیدم چرا خالیه! فکر کردم حواسشون نیست! آماده که شدم شیر را باز کردم دیدم به به چه آب داغی! جوش جوش! خب حالا شیر آب سرد. عه! آب سردش کو پس! ای داد اصلا شیر آب سرد نداره! هوا سرد! آب هم جوش! خلاصه مثل چارلی چاپلین شروع کردم رقصیدن زیر دوش. نیم ثانیه زیر دوش یک ثانیه بیرون دوش! آخر خنده! با همون شیوه یه دوش حسابی گرفتم. جالبه که این دفعه هوای سرد خیلی کمکم کرد.

یک روز صبح که واقعا احساس کردم دارم می میرم رفتم روی تخت یکی از اتاق ها دراز بکشم دیدم دو تا مثل من هم اونجا مریض افتادن که البته ظاهرا استراحت پزشکی داشتن. همین که چشمم گرم شد فریاد بلند فرمانده اتاق رو منفجر کرد! برای چی اینجا خوابیدین! کی به شما. من هم اصلا به حرفاش توجهی نکردم و خوابیدم! خلاصه بدترین روزها در اون دو سه هفته مریضی سپری شد اما بعد از اینکه حالم با آمپولها و قرص ها بهبود یافت خوشبختانه دوباره همه چی رو به راه شد. طوری که از رژه ای که بدم میومد حالا دیگر خوشم می آمد! همه اش می گفتم سلامتی چه نعمت بزرگیست!

ماجرای آموزشی به خیر و خوشی رو به اتمام بود که تب و تاب خدمت و تعیین محل آن حسابی داغ شده بود! یادمه اون روزها که همه حرف از پارتی و آشنا میزدن طوری که پیشنهادهای پولی هم برای تعیین جای خدمت به من میشد من با خدا عهد کرده بودم که هر چه او بخواهد می پذیرم. حتی توهم زده بودم که چون من به خدا سپردم قطعا یه جای توپ میفتم! بالاخره نامه اعزام به خدمت پساآموزش رسید! بــــعــــله به دورترین نقطه کشور! من که حسابی غافلگیر شدم. بچه ها به شوخی می گفتن توی نقشه اون گوشه یه جایی هست که نقشه تموم میشه فلش زده به سمت اون شهر! توی راه بازگشت که یک لحظه هم نمی تونستم از فکرش فارغ بشم. هی به خودم می گفتم عجب! بالاخره با درجه ستوان دومی عازم محل خدمت شدیم.


ادامه ماجرای پساآموزشی (خدمت) را در پست بعدی بخوانید!

  • صابر راستی کردار

سربازی

نظرات (۲)

  • عباس شکیبا
  • وبلاگتون رو آرش در جواب توئیت من معرفی کرد، خاطرات تون در کل جالب بود، البته تا جایی که می دونم افرادی که رفتند سربازی یک عمر می تونند خاطره تعریف کنند :-)


    https://twitter.com/Arashdma
    پاسخ:
    همینطوره. دو تا کلید به شما میدم:
    ۱. سنگین و باشخصیت رفتار کنید تا با شما با احترام رفتار کنند. (محیط نظامی به نظم و شخصیت بسیار اهمیت می‌دهد)
    ۲. در عین حال با همه (پرسنل، مافوق، سرباز و ...) مهربان، آسان‌گیر و خوش‌رو باشید تا همگان هوایت را داشته باشند.

    یک نکته هم بگم که فضای آموزش کلا با خدمت متفاوت هست. از روی آن قضاوت نکنید. آموزشی حدودا دو ماه فشار و برخوزدها در اون مقطع تقریبا سفت و سخت است. بعد از اون همه چیز عادی می‌شود.
  • عباس شکیبا
  • ممنونم از راهنمایی تون.

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    تجدید کد امنیتی

    آدرس ایمیل:
    saber.rastikerdar بر روی جی‌میل گوگل
    آدرس گیت‌هاب:
    github.com/rastikerdar

    آخرین نظرات